تبليغاتX
ملودی های کاغذی

ملودی های کاغذی

|:

مامان اینا رفتن تهران..تقریبا یک ساعتی میشه که از پروازشون میگذره.هوا به شدت بارونیه و این منو نگران میکنه! کلاس داشتم و نتونستم همراهشون برم فرودگاه. وقتی برگشتم  خونه خالی بود..برخلاف خواست مامان که اصرار میکرد برم خونه ی مامان بزرگم؛ من نرفتم.. دوست دارم با خودم باشم.. اینطوری بهتره..

الان جلوی پنجره ایستادم و دارم به آسمون بارونی نگاه میکنم و ته دلم شور میزنه.. با هر رعد و برقی حس میکنم  رشته ای داره تو دلم پاره میشه! فکر میکنم تا فرود هواپیما فقط به آسمون خیره شم تا بلکه بتونم با نگاهم هواپیما رو سالم به مقصد برسونم! ! اینطور وقتا آدم حس میکنه اگه خودش شخصا تعقیب کننده ی ماجرا باشه؛ کارها بهتر انجام میشه ودیگه جایی برای نگرانی نیست!

چای ریختم. میخوام با یه شکلات تلخ بخورم و به هوای ابری فحش بدم!

پ.ن: راستی لطف کنین ادرس بلاگ رو تغییر بدین..

اینجا میمونه چون واقعا نمیتونم پاکش کنم ولی از این به بعد اینجا ادامه میدم..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تارا  | 

145

میخواستم بهش بگم " تو که نمیدونی چی تو ذهن منه.. نمیدونی هدفم چیه.. چیزی که تو داری میبینی با خود ِ من خیلی فرق داره.."

ولی نگفتم!

بلاخره یه روزی خودش اینو میفهمه...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تارا  | 

144

اگر بدونین چه بارونی داره میباره..

نم نم..ریز ریز..آروم آروم..

از اونایی که دلت میخواد دستتو ببری بیرون پنجره تا حسش کنی..

میرم بیرون کمی قدم بزنم..(نمیدونم شاید هم برم دنبال "ن"  با هم بریم!)

پ.ن: اینروزها خوشحالیم بســـــــــــــــــــــی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تارا  | 

143

امروز روز خوبی بود برای من؛ با اینکه هنوز گلوم درد میکنه و به سختی نفس میبکشم!

کلاس نداشتم و خونه بودم. بیشتر تو اتاق خودم..احتیاج داشتم کمی با خودم خلوت کنم..

با پدرم آشتی کردیم.. هرچند امیدوار نبودم ولی بلاخره تونستم از دلش در بیارم..ناراحتش کرده بودم. بماند سر  ِ چی ولی این موضوع ساختمان روحی من رو نابود کرد. نتیجه اش هم، در احوالات دو روزه ام خلاصه شد..خیلی وقت بود که نگاه سرد و بی روحش رو ندیده بودم.. نگاهی که قدرت تکلم رو از من میگرفت.نگاهی که حاضر بودم تمام هستیم رو بدم ولی نبینم..باور کن همه چیز رو تو زندگی تحمل میکنم..هر سختی و ناملایمتی.. از پس خیلی چیز ها شاید بتونم بر بیام.. ولی قهر و ناراحتی پدرم رو نمیتونم تحمل کنم..نمیتونم بی توجهیشو نسبت به خودم ببینم.. خصوصا که سبب، خودم باشم! گذشت ِ دو روز بدون اینکه حتی یک کلمه بین ما رد و بدل بشه..یا گذشت حتی یک شب بدون نگاهش..بدون خنده اش..بدون نوازشش..شوخی اش..بدون تماس دستش با دستای من.. منو تا مرز جنون میبره..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تارا  | 

142

ثمره اش میشه همین!

اینکه گلوم باد کنه و برم دکتر ببینم آنژین کردم و آقا دکتر مهربون هم شش تا آمپول 800 ناقابل تجویز کنه! که یکی رو صبح مورد عنایت قرار بدم یکی رو شب!

باور کن اگه میدونستم نتیجه ی روزی که داشتم تو حموم نوش جان گریه میکردم؛ به اینجا ختم میشه ؛ حتی یک قطره اشک هم نمیریختم! به خدا! :دی

دلم میخواد با این حالِ نزارم (نذار.نظار..نضار..!) به این گوش بدم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تارا  | 

141

رفتم حمام و روی کاشی های سرد نشستم..زانو هام رو بغل گرفتم و سرم و روشون گذاشتم و با تمام وجود گریه کردم..

من اما سبک نشدم ..

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تارا 

iTunes

الان داشتم تنظیمات سافاری رو درست میکردم که با یه مشکل مواجه شدم!

از بچه ها کسی میدونه چطوری میشه iTunes   رو، روی سافاری نصب کرد؟

دانلود رو میزنم ولی نمیشه..درواقع دانلود نمیکنه! میخواستم بدونم سافاری مثل فایر فاکس این امکان iTunes رو داره؟ اگه داره چطوری میتونم رو سافاری نصبش کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تارا  | 

هی..با تواَم..

خیلی خسته ام..

قرار بود صبح زود بریم دانشگاه کارای عقب افتاده رو تموم کنیم که با مشکلی که برای من پیش اومد برنامه ها به هم خورد.. دو تا از بچه ها بیرون کلاس داشتن و قرار بود که زود تموم کنن برن دانشگاه ــ چون فقط دو ساعت وقت داشتیم تا همه چی رو تکمیل و آماده تحویل استاد بدیم ــ منم قرار بود برم یه سری پوستی و جزوه و اینچیزا رو از یکی از بچه ها بگیرم ببرم دانشگاه تا روشون کار کنیم که زد یه برنامه ی ناخواسته برام پیش اومد و اون دو تا اونجا معطل شدن..منم اینور..!.. خلاصه با یک اوضاعی رفتم ..

اونجا هم اول با یکم سنگینی ِ نگاه و بی تفاوتی مواجه شدم.. بعد همه چی به سرعت برق و باد فراموش شد..! میدونی دل آدم از چی میگیره؟ از اینکه اطرافیان همیشه یه انتظار مضاعف از آدم دارن.اینکه همیشه فک میکنن همه چی باید طبق برنامه ی از پیش تعیین شده جلو بره و هیچی نمیتونه مانع اش بشه! وقتی برنامه ای پیش میاد که اون برنامه رو از روند خودش جدا میکنه، عکس العمل بقیه نسبت به قضیه سخت و سنگین میشه! اصلا نمیتونن یا نمیخوان که خودشون رو جای اون فرد بذارن تا حداقل فک کنن ببینن اگه خودشون تو اون موقعیت بودن چه میکردن! انتظار داشتم همونطوری که من دیگران رو تو یه همچین شرایطی درک میکنم؛ حداقل همینکارو با من میکردن! همه تو شرایط ِ راحت و ساده، آماده ی درک کردن و .. هستند! ولی وقتی موضوع یکم پیچیده و اعصاب خرد کن میشه، گریز میزنن! صبح به این نتیجه رسیدم که همیشه من با اینا ساختم! من با شرایطشون تا کردم و دم نزدم! من بودم که با هر سازشون رقصیدم! امروز که خودم احتیاج به این درک داشتم تنهای تنها موندم! ..

اتفاق خاصی هم بعدش نیفتاد.. همونطوری که صبحش با نوشین داشتیم سر همین قضیه به شدت جر و بحث میکردیم، عصر موقع برگشتن آلوچه دهن هم میذاشتیم! همه چی خیلی زود تمام شد و گذشت و با خنده و شوخی و مسخره بازی به آخر رسید... ولی با وجود تمامی خنده ها، سنگینی ِ حسی که دلم رو گرفته هنوزم ولم نمیکنه! اینکه آدم تو لحظه هایی از زندگیش خودش رو تنها و مستاصل میبینه و حس میکنه که با نهایت تار و پود ِ وجودش داره داد میزنه ولی حتی صداش به جایی نمیرسه ، خیلی درد داره ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تارا  | 

138

سلام به همگی

چطورین شما؟

 قبل از هر چیزی سال نو رو تبریک میگم..امیدوارم که امسال، سال خیلی خوبی باشه براتون و به آرزوهای قشنگتون برسین..

میدونم که برای تبریک گفتن یکم دارم عجله میکنم! ولی خب شما بذارین به حساب عجول بودن ِ من!!

راستش نتونستم زودتر از اینها بیام! یعنی جور نشد! عید رو که به مدت طولانی رفتیم مسافرت(البته قبل از عید حرکت کردیم) و اونجا هم دسترسی آنچنانی به نت نداشتم..از طرفی شارژ adsl  هم تموم شده بود و دیگه از تنبلی شارژش نکردم که باشه وقتی برگشتم! وقتی هم برگشتم دیدم این کامپیوترم که فک میکردم درست شده و کلی ذوق میکردم و شما هم اتفاقا" در جریانش هستین؛درست نشده هیچ داغون تر هم شده! طوری که وقتی میخواستم ویندوزشو عوض کنم ویروسش اجازه ی بک آپ نمیداد بهم! خلاصه که به هر سازی که زد من رقصیدم و نصفه نیمه درستش کردیم! تازه از بابت کامپیوتر داشت خیالم راحت میشد که یادم افتاد من adsl رو شارژ نکردم! از اونجایی هم که اطلاع دارید اگه یک ماه بگذره و شارژ نشه مخابرات قطع میکنه و بدین سان بود که adsl کلا قطع شد! و من موندم و حوضم!!

بگذریم از اینها که جریانات داره و دیگه نمیخوام توضیح بدم که تو این یک هفته که منتظر بودم مخابرات نت رو وصل کنه کلی کار و درس و مخش داشتم که از هر کدوم هنوزم کلی عقبم! ولش کنین..دست رو دلم نذارین!

خلاصه که بله! (بین خودمون بمونه ولی الان که میخواستم پست رو پابلیش کنم استرس گرفتم! نمیدونم چرا ها! دقیقا مثل کسانی که بعد از یه مدت مدید و طولانی به دیارشون بر میگردن! البته قبلا هم این تجربه رو داشتم ولی خب باز هم به محض ورود به وطن این استرس رو گرفتم!)

امان از این محیط نازنین ِ مجازی که آدم شدیدا" بهش عادت میکنه!


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت   توسط تارا  | 

137

بعضی شبها انگار ساخته شدن فقط به بهانه ی اینکه بهت ثابت کنن حافظه ات هنوزم کار میکنه! حتی اگه رو بعضی قسمت هاش با یه پارچه ی بزرگ نوشته باشی "خراب است" !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت   توسط تارا  |