تبليغاتX
ملودی های کاغذی

|:

عرض شود که.. میدترم ها رو به طرز زیبایی مورد لطف و عنایت قرار دادم! نمیدونم چیکارشون کردم فقط میدونم که تموم شد! جو خیلی بدیه.. شاید هم من تو موود ِ این جو نیستم! حوصله ندارم و وقتی یک کتاب جلوم بازه چند سال طول میکشه تا ورق بخوره! حواسم جمع نیست و تمرکز لازم رو ندارم! تمرکز ِ کافی هم ندارم! کلا تمرکز ندارم! به همه چی فکر میکنم جز مطلبی که میخونم! چیز آنرمالی نیست برام ولی اینجور موقع ها میتونم بعد ِ یه مدت خودم رو کنترل کنم ولی الان دیگه نه!... ! این ارشد هم از طرفی شده عذاب علیمه ! به خدا خیلی زوده که بخواد دوران کنکور برام تداعی بشه! :(((

 جدیدا" یه حالت خاصی پیدا کردم.. اینکه مثلا درباره ی یه موردی با خودم فکر میکنم..مشورت میکنم.. کلی تجزیه تحلیل میکنم .. آخرش به این نتیجه میرسم که فلان کار رو نباید بکنم! به جاش مثلا این کار رو بکنم بهتره! بعد چی میشه؟! میبینم فلان کار رو کردم هیچ، یه آبم روش!  انقدر تند و سریع اتفاق میفته که نمیدونم چی میشه! یعنی مذاکرات چند ساعته با خودم، در عرض چند دقیقه هیچ میشه!  انگار تو نا خودآگاه ِ ذهنم مونده باشه و  کنترلش دست خودم نباشه!! اینه که الان برای کوچکترین حرکتی که میخوام بکنم..کوچکترین حرفی که میخوام بزنم مکث میکنم.. یه دور ذهنیتم رو مرور میکنم یه موقع غافلگیر نشم! کلا قصد دارم از این به بعد اسلو موشن عمل کنم.. شاید فرجی شد!

 دیروز تصمیم گرفتم یه کتابخونه ی دیواری بسازم برا خودم! بلژیک که بودم رفته بودیم ایکیا.. انواع اقسام کتابخونه های دیواری رو دیده بودم. خوشم اومد و چند تا عکس ازشون گرفتم..دیروز به فکرم رسید یدونه ساده اش رو درست کنم.. اگه بشه خیلی خوبه فقط میمونه جاش که اونم بسته به اندازه و .. بعدا" درباره اش فک میکنم..

 میدونی.. خیلی بده وقتی آدم بعد از مرور بعصی حرفها و گفته ها در یک مقطع زمانی خاص، ببینه همه یه سو تفاهم بوده! یه سو تفاهمی که قرار نبوده سو تفاهم باشه ولی شده!! یا شاید اون موقع نبوده ولی بعد ها تبدیل به سو تفاهم شده!

 

+ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388در0:42 AM نويسنده تارا |

جای شما خالی امروز یک آرامش عمیقی تمام وجود منو گرفته بود! درست از همون آرامش هایی که مدتها بود دنبالش میگشتم! هر از گاهی هم برای اینکه این حس ِ درونیم رو غافلگیر کنم عمدا" به چیزی که وقتی بهش فکر میکنم استرس میگیرم بیشتر فکر میکردم ببینم چی میشه ولی خوشبختانه بی اثر بود!.. یعنی به مثال یک گوسفند ِ مدرن سرشو انداخته بود پایین واسه خودش چرخ میزد!  یه لبخند ِ ژکونتی هم در منتهی الیه راست صورتم به چشم میخورد که شخصا" مایه ی حیرت شده بود! خلاصه کلی کیفور و مشعوف شدم وقتی دیدم آثار این احوالات هنوز هم در من پیدا میشه!

یه چیزی شبیه اینکه تو یک جزیره ی دور افتاده روی یه تکه چوب روی آب شناور باشی...

+ چهارشنبه هجدهم آذر 1388در0:16 AM نويسنده تارا |

هیچی ندارم بگم! باور کن! همینجوری ساکت و آرومم...!

فقط چیزی که چند روزه ذهنمو مشغول کرده همینه:  آدم برای رسیدن به هدفش باید موانع رو از سر راهش برداره! همشو! حتی اگر  عاشق و وابسته ی مانعش باشه!

 

+ دوشنبه شانزدهم آذر 1388در2:15 AM نويسنده تارا |

وقتی میبینی بعضی چیزا تو مسیر خودش نیست یعنی دیگه نیست! یعنی ولش کن! یعنی باهاش کلنجار نرو! خودتم خفه نکن! نیست دیگه.. نیست!

 نو اِنی اعصاب!

+ جمعه ششم آذر 1388در11:52 PM نويسنده تارا |

خدایا!

این حس ِ ششم منو ازم نگیر که هرچی میکِشم از همین حس ششممه!!!

+ جمعه ششم آذر 1388در1:53 AM نويسنده تارا |

یه عادت بدی که من دارم اینه که در اوج خستگی و  کوفتگی؛ تنبلی رو به هر چیزی ترجیح میدم! دیگه برام فرقی نمیکنه چی خوبه چی بده! چی مفیده چی مضره و ..!

عصر وقتی رسیدم خونه طبق عادت همیشگی رفتم یه استکان چایی ریختم و گذاشتم تو ماکروویو! معمولا" اینجور وقتا میذارم یه 45 ثانیه اون تو بچرخه تا قابل خوردن (نوشیدن!) شه!  امروز هم همین کار رو کردم! تایمش رو تنظیم کردم و درش رو بستم! روشن کردن ماکروویو همانا منفجر شدن بمب همانا!!! یک لحظه حس کردم افتادم وسط جنگ جهانی چهارم! برگشتم دیدم چیزی تو ماکرو معلوم نیست! با سلام و صلوات درش و باز کردم دیدم به به! همه چی هست جز استکان! سطح سینی همه آبکی و پر ِ خورده شیشه! فقط یه تیکه جسم ِ مشبک به عنوان غنایم جنگی از دوردستها دیده میشد! تازه یادم افتاد که پایه ی فلزیه استکانو برنداشتم! دیگه خودت فکرشو بکن چه اوضاعی بود.. !

از اونجایی که اهل خونه نیستن همونجوری گذاشتم بمونه تا بعدا برم وضعیت رو درست کنم ولی به قدری خسته ام که حاضرم یه استکانه دیگه رو تو همون شرایط بذارم توش تا بلکه به رستگاری مجدد برسم!

پ.ن:جدیدا" دلم میخواد برم شخصا" به ایشون پیشنهاد بدم! اینروزها عجیب منو درک میکنه!

+ چهارشنبه چهارم آذر 1388در10:48 PM نويسنده تارا |

هه!

میدونی آخر این بازی چی شد؟!

بذار بگم!..هیچی نشد! من موندم و خودمو تویی که از اولش هم وجود نداشتی!

 

+ سه شنبه سوم آذر 1388در0:41 AM نويسنده تارا

وبلاگم امروز دو ساله شد..

تولدش مبارک..


+ یکشنبه یکم آذر 1388در0:3 AM نويسنده تارا |


امروز داشتم وبلاگ انی دالتون رو میخوندم که اینو دیدم!

 خوشم اومد خواستم امتحان کنم ببینم نتیجه اش چیه!

اینم نتیجه اش!! :دی

What Famous Leader Are You؟

روحت شاد مَرد!

+ شنبه سی ام آبان 1388در1:4 AM نويسنده تارا |

به نظرت چرا من شبا حالت نرمال خودم رو از دست میدم؟!

 تا عصر خیلی خوب و سرحال و مثبتم! عصر یکم حال و هوام عوض میشه و با اینکه خودم میدونم اوضام داره فرق میکنه ولی به روی خودم نمیارم و ندید میگیرم! شب دیگه رسما کرکره رو میکشم پایین! میشم یک موجود دیگه!  یک انسان دیگه!  یک تفکر دیگه! و این موجودیت تا صبح ادامه داره! کافیه تکیه بدم به صندلیم..یک نور ضعیف با یه موزیک ملایم..با یک پنجره ی نیمه باز و نسیم خنک..

 سرم رو بین دستهام میگیرم.. فشارش میدم ولی بیشتر از این دیگه نمیتونم.. چشمامو میبندم..نفس عمیق میکشم و در درون خودم غرق میشم..

 سه روزه که بی وقفه بارون میباره..

***

 *ماییم که از باده ی بی جام خوشیم ** هر صبح منوریم و هر شام خوشیم!

   گویند سر انجام ندارید شما ** ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم!

+ جمعه بیست و نهم آبان 1388در1:13 AM نويسنده تارا |