|
|
|
|
الان داشتم با قالب وبلاگم کلنجار میرفتم..شما هم تیتر قالب رو (ملودی های کاغذی) کوچیک میبینین دیگه درسته؟ نمیدونم چرا ولی هر کاری میکنم سایز تیتر بلاگ تغییر نمیکنه! تو کد ِ قالب،همه چی مرتبه ولی در ظاهر اینطوری نیست..الان یک بلاگ دیگه ساختم تا قالب رو اونجا امتحان کنم و جالبه که اونجا، تیتر اندازه ی خودش رو داره و مشکلی نیست!
اینجا رو ببین! هنوز هم شک دارم که مایکل جکسون سکته کرده..! به نظر میرسه چیزی فراتر از اینها بوده..چقدر اوضاع اینروزها قاطیه..! سکوت هم جلوی این رذالت کم میاره..باور کن! امشب فهمیدم که یکی از دوستام رو تو تهران گرفتن.. هیچ خبری ازش ندارم..دلم میخواد زار بزنم.. *** سکوت میکنیم...شما را نیز به این سکوت سبز دعوت میکنیم.. ما خوشحالیم از اینکه برای حمایت از رییس جمهور وقت خود به پای صندوقین رای رفتیم و چنان از خودمان اعلام رضایتی در کردیم که زدیم چشم رکورد را در آوردیم!!! ما خوشحال تریم از اینکه به اشتباه خود پی بردیم و آثار یک عدد علامت سوال گنده را از چهره ی خود زدودیم و اکنون جز روشنفکران جامعه محسوب میشویم چرا که در خیال خود میپنداشتیم "ما" در انتخابات شرکت کردیم..در حالی که خیلی زود فهمیدیم شرکت در انتخابات، "ما" را کرده است!!!
حوصله ی نوشتن ندارم..واسه خودم هم خیلی عجیببه..منی که تمام صفحه های سر رسیدم و پر میکردم الان حوصله ی نوشتن ندارم..به جاش بلند بلند فکر میکنم..یهو میشینم تو اتاقم و با خودم حرف میزنم!قبلنا با نوشتن آروم میشدم..یعنی هر چیزی که از ذهنم میگذشت رو مینوشتم..رو دیوار..رو تکه کاغذ..رو هر چیزی ..الان دیگه اینجوری نیستم!دلیلش رو هم نمیدونم! یه چیز دیگه ای هم هست اونم اینه که نسبت به هر چیزی بی احساس شدم! یعنی یه جمله ی مزخرفی رسوخ کرده تو ذهنم بیرون هم نمیاد..خسته ام کرده.. دیگه نمیتونم باهاش مبارزه کنم..هر کاری که میخوام انجامش بدم رو با این جمله شروع و بعد تمومش میکنم " به من چه؟! بذار هر چی میخواد بشه!"بعد جالبه گاهی اوقات هم میگم"به من چه..بذار هر کاری که میخواد بکنه"!! حالا نکته اینجاست که اصلا" کسی وجود نداره تو ذهن من که بخواد حالا کاری هم بکنه! یعنی الان فک کن بگن تا چند ثانیه ی دیگه قراره بری رو هوا من میگم به من چه! بذار هر کاری که میخواد بکنه!! خودم با خودم منطقی حرف میزنم و به این نتیجه میرسم که حالم خوبه فقط یکم..خیلی خیلی کم خل شدم! چرا به
كروبى رأى مى دهيم- ابراهیم نبوی تصمیم گرفته ایم در حد ِ قابل توجهی خود زنی کنیم! ولی از آنجایی که علی چپ بسته است و شلوغ؛ و کیفیت خود را نیز از دست داده است مانده ایم خود را کجا بزنیم؟! ما اصولا" حوصله ی مکان های شلوغ را نداریم خصوصا" که اینروزها عده ی زیادی در کوچه ی مذکور تجمع کرده و حال ما را هر روز بیشتر از روز قبل به هم میزنند!چنانچه فکر نوین و بهتری در سر دارید،ما را یاری کنید! عملا" فکر میکنم هیچ فکری در هیچ زمینه ی خاصی ندارم! احساس میکنم مغزم روی فضاست..معلقه.. چرا روزهای هفته اینقدر کم شدن؟! یعنی من هر صبح که از خواب پا میشم میبینم جمعه ست! فرداش هم شنبه و این مساویه با لطافت و ظرافت بیش از حد! نمیدونم چرا..ولی چند هفته ست که احساس میکنم سر یه دوراهی موندم! هیچ دوراهی هم وجود نداره که من توش بمونم ولی این حس رو دارم.هر چی با خودم مرور میکنم که جریان چیه و چرا اینجوری شدم.. به هیچ نتیجه ای نمیرسم! فقط این حس رو دارم که گیر کردم! امروز با بتن درگیر بودم..واقعا" نمیتونم این دوتا رو درک کنم! خواهشا" سعی نکنید که منو در درک این دو موجود (بتن-فولاد) متقاعد کنید چون واقعا" هیچ لذتی ازشون نمیبرم! از اونجایی که هفته ی پیش بدون اطلاع قبلی کویز فولاد گرفت حدس میزنم که فردا هم بتن داریم..از اولین جلسه هیچی نخونده بودم..امروز واقعا گیج شدم..میگم بی اراده شدم همینه..هر شنبه تصمیم میگیرم بعد ِ کلاس این دوتا رو بخونم ..ولی انگار نه انگار..ثمره اش میشه امروز که سرگیجه گرفتم! پ.ن: امروز فقط My immortal گوش کردم..صبح یهو هوس کردم و تا الان یک ریز داره میخونه..سر دقیقه ی 3 اشک آدم رو در میاره..! دور هم جمع شده بودیم تو آتلیه.. منم یه گوشه روی سکوی سنگی کنار شیشه ی آتلیه نشسته بودم و mp3 تو گوشم بود.. سرم رو تکیه داده بودم به شیشه و داشتم پایین رو نگاه میکردم..یهو دیدم یکی داره با تمام قوا تکونم میده..mp3 م رو در آوردم میگم چیه؟ چه خبره؟ میگه چی چیو چیه؟ سه ساعته داریم صدات میکنیم..کجایی تو؟ میگم پایین! خب صدای این زیاد بود نشنیدم! میگه بیا ببین این چی میگه؟! میگم کی چی میگه؟! میگه بیا خودت میبینی! پریدم پایین رفتم یه صندلی کشیدم نشستم میگم خب! کی چی میگه؟!! دیدم نازلی پا شده آستینای مانتوشم زده بالا میگه به خدا من اینو میکشم تارا! اعصاب واسه آدم نذاشته! میگم کیوو؟! نازلی روشو کرد طرف مریم گفت بگو! خودت بگو..! ای خدااااااااااا!!!!! میگم مریم بگو ببینم چی شده؟! این چرا اینجوری میکنه؟! نازلی میگه نمیخواد! خودم میگم! لازم نیست برای بار مجدد منوَّرمون کنی! میگم بابا یکیتون بگید دیگه!! میگه شهرزادو میشناسی دیگه؟ میگم کدووم شهرزاد؟ میگه شهرزاد.ک دیگه..همونی که جدیدا" با x دوست شده! میگم آهان! خب؟؟ - هیچی..مریم رفته به شهرزاد گفته دوهفته ازت وقت میخوام که xرو از چنگت در بیارم!!!!!! میگم هان؟!!!!!!!!!!! میگه هان! نگاه مریم کردم دیدم نیش تا بنا گوش باز نشسته تایید میکنه! میگم آره؟!! میگه چیه خب؟ خوشم اومد ازش!! بهش گفتم که در حقش خیانت نکنم! بعدا" شنید ناراحت نشه!...تا اون لحظه فکر میکردم دارم به یه شوخی مسخره میخندم تا اینکه دیدم میگه دست به کار هم شدم!!!!.. نگاهش کردم! نمیدونستم چی بهش بگم! نازلی یه گوشه ایستاده بود و با بهت به مریم نگاه میکرد! گفتم خوبه! خیلی خوبه! منم یک هفته بعد از اینکه x رو از چنگش در آوردی ازت وقت میخوام که از چنگت درش بیارم!! مریم طوری که انگار جا خورده باشه گفت شوخی نکن من جدی ام!! گفتم منم جدی ام! خندید گفت مسخره نکن تارا من جدی جدی میگم من واقعا ازش خوشم اومد! گفتم مطمئن باش شوخی نمیکنم من جدی ترم..هر چی که باشه حماقت و سفاهت هم ارزش امتحان کردن رو داره نه ؟؟ نمیدونم لحنم چطور بود که یهو ساکت شد! هیچی نگفت..حرفی برای گفتن نداشتم! نمیدونستم شهرزاد چی بهش گفته بود..نمیخواستم هم چیزی بدونم! با نازلی از اتاق خارج شدیم..اعصابش به شدت خورد شده بود..اون شهرزاد رو بهتر از من میشناخت..از پله ها که میومدیم پاییین با خودم فکر میکردم کجای این دنیای بزرگم؟!! کجای این کره ی خاکیم که هر طرفم داره کثافت بیداد میکنه؟! |
|