تبليغاتX
ملودی های کاغذی

چند تا از این جمعه ها گذشته؟! چند تای دیگه قراره بگذره؟!..

 همچنان استرس یکشنبه تمام وجودم رو گرفته! تقصیر من نیست که نمیتونم یه طرح اساسی بدم! تقصیر طرح هاییه که همه با هم هجوم میارن و منو از اینجا رانده و مانده میکنن! شایدم مقصر هجوم فکر های قاطی پاتیه که نمیذاره حتی چند دقیقه هم که شده ببینم دارم چیکار میکنم!                                                        جالب اینجاست که عامل خاصی هم برای این فکر های درهم وجود نداره!همینطوری یکی پس از دیگری دارن رد میشن! درست شبیه اینه که نشستی و داری به یه فیلم مستند نگاه میکنی! یهو وسط یکیشون گیر میفته و دیگه تموم! به خودت که میای میبینی تا شب با خودت کلنجار رفتی!

جدیدا به طرز نامعلومی دارم وزن کم میکنم! دلیل خاصی هم نداره فقط همینجوری داره کم میشه! چیز مشکوکی هم ندیدم که بخوام بگم طوریم شده و از این حرفا! اشتهام نسبت به قبل تغییر نکرده ولی وزن ثابتم کم شده!

یه نکته ای رو هم کشف کردم امروز اونم اینه که بعضی وقتا خوب نیست آدم جواب سوال ِ مشکوکی که مدت هاست براش لاینحل مونده رو کشف کنه! باید بگذره! خصوصا وقتی که احتمال میده این جواب ِ سوال، همون چیزی نیست که دلش میخواد بهش برسه! یا یکم متغایره! یا فکر میکنه که ممکنه با فهمیدنش ذهنش بیشتر از اونچه که هست درگیر شه! اگه زمان زیادی ازش گذشته که خب چه بهتر! فراموشش کن! اگر نه احساس میکنی که باید و باید پیداش کنی نگهش دار برای وقتی که دغدغه ی ذهنی نداری!

 *رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ** ترک من خراب شبگرد مبتلا کن                                                   ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها **  خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن..

 

+ جمعه پانزدهم آبان 138811:48 PM نويسنده تارا |

خسته شدم..

از خودم..از تو..تویی که باید از خودم دورت کنم!.. برای با تو بودن از تو گذشتم!.. شده حکایت من!.. حکایت مسخره ی من!..میدونم درکش نمیکنی..مهم هم نیست..مثل خیلی چیزایی که وقتی میخوام فراموششون کنم به خودم میگم مهم نیست..

آدم توی زندگیش تجربه های زیادی رو به دست میاره..ولی وقتی ارزششون رو میدونه که میخواد ازشون استفاد کنه..آدم خیلی چیزا رو میشنوه ولی وقتی براش معنی و مفهوم پیدا میکنه که عینا تو زندگی خودش اتفاق میفته!

وقتی میشینم با خودم خلوت میکنم میبینم گاها" چیزایی رو به دست آوردم که به ازای از دست دادنهایی بوده که برام گرون تموم شده! میبینم برای داشتن چیزایی تلاش کردم که وجودشون برام مهم نبوده! نمیگم ضرر کردم! نه! ولی وقتی مرور میکنم میبینم شاید اگه اون موقع برای داشتنش اصرار نمیکردم وضعم بهتر بود..میبینم اگه وقت و احساسمو برای چیزایی که الان فهمیدم مثل یه حاشیه ی توخالی تو زندگیم بودن صرف نمیکردم؛ روحیه ام خیلی خوبتر از اینها بود!

گاهی آدم دلش میخواد به خودش ثابت کنه که میتونه! دلش میخواد به خودش نشون بده که عرضه شو داره و اینکارو میکنه! ولی وقتی به عقب برمیگرده میبینه جز اشتباه چیز دیگه ای نبوده! اشتباهی که گاهی اوقات خیلی زمان میبره تا به حال اولیه اش برگرده! اشتباهی که تاوان زیادی داره.. تاوان بعضی چیزها از به دست آوردنشون هم سخت تره...

پ.ن: جدیدا عاشق این آهنگ شدم!(پیشنهاد میکنم بزنین تو آی پاد یا mp3 و از همون طریق گوش بدین)

بعدا نوشت: میتونید آلبومش رو هم از اینجا دانلود کنین..

 

+ دوشنبه یازدهم آبان 138811:9 PM نويسنده تارا |

دلم برای اون یک هفته ای که تو پاریس بودم تنگ شده..

برای شبهای طولانی و پرستاره اش یه ذره شده..برای قدم زدنهای دونفریمون..برای بوی گلهای شانزلیزه اش..برای سکوهای کنار رودخونه اش که تا صبح روش مینشستیم..برای نمایندگی پژو ش که هربار از پشت شیشه اش رد میشدم دلم میریخت..برای همه چیزش..حتی سیاه پوستایی که جاکلیدی برج ایفل رو میفروختن..

حسی شبیه دیوانگی بهم دست داده..

+ یکشنبه دهم آبان 13881:28 AM نويسنده تارا |

امروز معماری اسلامی داشتیم!

از دو تا هفت یکریز فقط حرف زد! با اینکه خیلی از معماری اسلامی خوشم نمیاد ولی به نظرم کلاس خوبی بود! از دو تا چهار و نیم که کامل نشسته بودیم و بادقت گوش میدادیم..بعدش دیگه کم کم هوا هم تاریک شد و از اونجایی که پروژکتور روشن بود چراغارو خاموش کرده بودیم..دیگه حدودای 6 برگشتم دیدم بچه ها سرشونو گذاشتن رو میز و هر از گاهی صدای خُرخُر به گوش میرسه! استاد هم همینجوری داشت در مورد ِ غازان خان و فواید ِ مغول ها صحبت میکرد! آخرای کلاس یکی از بچه ها برگشته میگه استاد میشه برم از حراست چند تا کیسه خواب بگیرم بیارم؟! استاد میگه نه! بذارید در مورد غازانیه هم حرف بزنیم بعد برید!

 وسط  یه آنتراکت ِ یک ربعی داد که با چونه و التماس تبدیل به نیم ساعت شد.. نشسته بودیم دور هم؛ دیدیم دو سه تا دختر دارن میان سمت ما! نسبتا" مشخص بود که ترم پایین بودن.. تو دست هر کدوم هم یه مداد و یه کاغذ بود! رسیدن به ما و یکیشون با خنده گفت ببخشید میشه واسه ما یه صندلی بکشید؟ استادمون طرح ِ صندلی میخواد! نادیا گفت ببرین بدین اونا براتون بکشن! خوب بلدن و همینجوری به بغل دستش که چندین فقره مذکر به چشم میخورد اشاره میکرد! دختره گفت بردیم دادیم بهشون گفتن بیاریم شما بکشین! برگشتیم یه نگاهی کردیم دیدیم دارن میخندن! گفتم نه شما ببر بگو همونی که وسط واستاده برات بکشه! اسکیسش خوبه! دختره هم کاغذو برداشت و برد..یکی دو دقیقه بعد اورد گفت نمیکشن آخه! میشه حالا شما بکشین؟! گفتم استادتون کیه؟! گفت "بابک" !!! گفتم کی؟!!!!!!! گفت بابک دیگه!! خوبه؟! میگن استاده خوبیه!! گفتم اره بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پس چی؟!!! یعنی استاد ِ خوب یدونه داریم اونم بابکه!!!!! تو ببر بده اونا برات بکشن! آفرین!

دختره باز رفت و ما زدیم زیر خنده! گفتم مرد حسابی ما اون موقع واسه بابک سی جور صندلی میکشیدیم میگفت اینا بی خودن!با نقشه ی قبلی طرح شدن! نه کپی شدن! دیگه آخرش من دیده بودم بابک از هیچی خوشش نمیاد نشسته بودم صندلی الکتریکی ِ شکنجه کشیده بودم!!! الان واسه تو چی بکشیم خوشش بیاد؟!

دیگه تو اون نیم ساعت دختره رفت اومد رفت اومد آخر سر هم پسرا براش کشیدن و بهش گفتن مسئولیتش با خودشه!! دختر بیچاره هم قبول کرده بود! دیگه نمیدونم آخرش چی شد..قبول کرد طرحشو یا نه..فقط  بچه های کلاسشون رو میدیدیم که با قیافه های آویزون از کلاس میرن بیرون!!

 شب موقع برگشتن بارون بارید..یک بارون حسابی.. بیشتر راه رو پیاده رفتم و خیس شدم..همه چی خیلی خوب بود..نم نم بارون..تاریکی..پیاده روی خیس..همه چیی...فقط یه جیب کم بود..!

+ پنجشنبه هفتم آبان 13882:35 AM نويسنده تارا |

جز نور مانیتور هیچ نور دیگه ای تو اتاق نیست..

به صندلیم تکیه دادم و تاب میخورم..

تنها یک آهنگ داره پخش میشه..

گوشیم رو میزه..و من بهش خیره شدم..

+ سه شنبه پنجم آبان 13880:36 AM نويسنده تارا |

امروزو یادم میمونه!

هیچوقت به اندازه ی امروز غمگین و ناراحت نبودم..هیچوقت..

یادم میمونه...

+ جمعه یکم آبان 13889:42 PM نويسنده تارا |

حس ِ قاتلی رو دارم که میخواد به محل جرمش سر بزنه! ولی از اونجایی که نه قاتل زنده ست و نه مقتول مُرده، پس بی حرکت می ایستم!

+ پنجشنبه سی ام مهر 13888:25 PM نويسنده تارا |

فک کنم اگر چندین سال هم از عمر من بگذره و من همچنان مشغول فراگیری علم و دانش باشم، بازم با کلاسی که صبح ِ زود برگزار میشه مشکل دارم! یعنی تصور کن صبح که آلارم گوشیم زنگ میزنه تا من بیام بلند شم،هر چی صفت ِ زشت و نامرغوب هستش نثار گوشی و یونی و درس و خودم و تخت خوابم میکنم!

دیروز هر کاری کردم نتونستم یه طرح درست و حسابی بکشم. این بود که تصمیم گرفتم کلا چیزی نکشم! همینجوری سلانه سلانه داشتم میرفتم کلاس که دیدم بچه ها جلوی بولتن جمع شدن! رفتم نزدیکتر که ببینم جریان چیه، دیدم رو بولتن نوشتن"کلاس استاد ش.آ امروز تشکیل نخواهد شد!"  یک لحظه خوشحالی تمام وجودم رو گرفت! گفتم خوب شد امروز به خیر گذشت! همینجوری که داشتیم خنده کنان از جلوی بولتن رد میشدیم دیدیم استاد پشت سرمون داره میره کلاس و داد میزنه که بیاین کلاس! تشکیل میشه!!! دیگه توصیف نمیکنم که قیافمون چه شکلی شده بود! فقط همینطوری که داشتیم از پله ها میرفتیم بالا زیر لب زمزمه میکردیم که آدم پنچری قطار بگیره اینطوری ضایع نشه! تو شیلنگ آب شیرجه بزنه اینجوری ضایع نشه! تو زیرزمین بالن هوا کنه.. تو باجه تلفن برق بگیردش...تو افتابه شیرموز بخوره..از شتر لب بگیره ولی اینجوری ضایع نشه!!!! ما میگفتیم و استادم واسه خودش جمله اضافه میکرد!

دیگه هرطوری که بود رفتیم کلاس و خدا روشکر خیلی رو طرح ها اصرار نکرد و تقریبا به خیر گذشت!(شما نمیدونید این استادای طرح چقدر حساسن! یعنی کافیه ببینن یکی دست خالی اومده کلاس! دیگه بعدش بهترین طرح ها رو هم بذاری جلوشون میگن تو همونی که فلان جلسه کار نکرده بودی دیگه اره؟!!! حالا بیا و بهش بگو بابا من اونروز مشکلات ِ عدیده ی روحی و روانی و اخلاقی و جنسی حسی ... داشتم!! درک نمیکنن که آقا!درک نمیکنن!:دی )خلاصه یکم به کارا نگاه کرد و پروژه ی پایان ترم رو هم گفت و کلاس تعطیل شد.. از اونجا هم رفتیم نهار خوردیم.. خوب بود..فقط نمیدونم چرا بعد از نهار، درد ِ معده م یهو عود کرد! مدام داره میسوزه و تقریبا دولا موندم تا همین چند دقیقه پیش که امپرازول خوردم! دردش بهتر شده ولی سوزشش نه! کلافم کرده!

پیشنهادی چیزی (جز شیرین بیان و قرص های معده) دارین بگین که اوضاع بس خراب است!

 

+ یکشنبه بیست و ششم مهر 138810:59 PM نويسنده تارا |

این بلاگفا آخرش یه چیزیش میشه! کامنتای پست قبلم رو خورد! چجوریشو خودم هم نمیدونم!

+ یکشنبه بیست و ششم مهر 13887:13 PM نويسنده تارا |

عرض شود که...مدتیست دست و دلمان به نوشتن نمیرود! چه کنیم؟!...

روزها همینطور دارن میگذرن..مثل همیشه! منم دنبالشون راه افتادم دارم میگذرم! دانشگاه و کار و فشردگی تایم و این چیزایی که خودت هم میدونی.همه با هم کافیه تا یک هفته ی آدم رو پر کنه! تنها چیزی که این وسط اضافه شده استرس ِ (*) میباشه..که اونم امیدوارم به زودی برطرف شه بره پی کارش.. بقیه اش تکرار ِ مکرراته!

فردا کلاس ِ "طرح" دارم اما دریغ از یک طرح! یک خط! حتی یک نقطه! تعجب آوره که آدم بعد از گذشت ِ اندی ترم به صفحه ی سفید کاغذ خیره شه و نهایتا توش X & O بازی کنه و خودش خودشو ببره! (و البته ذوق هم بکنه!)

پ.ن: (*): بعدا در موردش حرف میزنم!

پ.ن2: دیشب ازم سوالی پرسیدی که در جوابش گفتم نه وقتشو دارم نه حوصلشو! ولی میدونی چیه..من هردوی اینارو دارم..هم وقتشو دارم هم حوصله شو! تنها چیزی که ندارم انگیزه ست! انگیزشو ندارم..

+ یکشنبه بیست و ششم مهر 13887:10 PM نويسنده تارا |