مثل همیشه...یه روز تعطیل...یه روز ساکت و اروم...یه روز
با تمام حس های تکراری
evanescenceبا ارامش خاصی داره میخونه..ومن...احساس میکنم هرچی درونم هست
میریزه بیرونبرخلاف سلمان که میخواد از درو دیوار
بالا بره هیچ حسی ندارم و در ارامش کامل به سر میبرم!دستم رو قلاب
میکنم پشت سرم و سقف رو نگاه میکنم.چشمامو میبندم و به خودممیگم فکر
کن همین الان همه چی ساکن و بی حرکت شه..تمام صحنه های زندگیواسته و
تارایی که تو تمام صحنه های زندگیش بوده وجود نداشته باشه!تارایینباشه که حرف بزنه ...که بخنده که گریه کنه..که داد بزنه...که بنویسه..بعددوباره همه چی شروع به حرکت کنه و روند همیشگی رو داشته باشه ..کافیه همهی صحنه هایی که من توش بودم دوباره فیلم برداری شن و من حذف شم!برای یکلحظه تصور کن...من تو تمام این صحنه ها برای خودم بودم...برای خودم بازیکردم...شاید اونطور که باید بودم نبودم...تنها کاری که میتونم بکنم اینهکه منتظر باشم تا یه روزی یه جایی یه عده ای رو شاید با کوچکترین تواناییکه دارم بتونم شاد کنم...که میدونم هیچ وقت کافی نیست! حالا اگهاین من حذف شه چی میشه؟منی که هنوز هم
نمیدونه چرا بعضی چیزا ارزششده؟!منی که هنوز هم نمیتونه بعضی
چیزا رو درک کنه!منی که هنوز هم نمیدونهکجای این
دنیای بزرگه؟ میدونم...راه زیادی هست که باید طی شه..میدونم باید رفتولی من هنوز هم عقربه های ساعت رو میبینم که با سرعت هرچه تمام میچرخن
بدون اینکه حتی یک لحظه منتظر هم باشن!
پنجره رو باز می کنم تا هوای سردش توی صورتم بخوره...
زمستان همیشه برامدلچسب بوده. دونه های برف رو میبینم
که آروم از زیر چراغ تو کوچه رد میشنو زمین رو سفید می کنن و انگار نه
انگار که تا چند لحظه پیش برای رسیدن بهزمین هر
کاری میکردن خودم رو نگاه می کنم و میگم:چته؟...نکنه کم اوردی؟...دیوونه نشو.. فقط یهکم ناراحتی. یه ذره به خودت حق بده. تو می تونی درس بخونی،میتونی کارهاییکه دوست داری انجام بدی، با دوستات باشی و بلند بخندی. پس الان هم بخند وفراموش کن...بعد به خود تو آینه لبخند می زنم از مشاوره اش تشکر می کنمسعی میکنم نگاهم به نگاهش نیفته. خودم رو با کشیدن چند تا طرح مشغولمیکنم... یه نیم نگاه بهش می اندازم. تحمل چشمهاش و اون حس پنهان شده پشتنگاهش را ندارم. چشمهام می سوزه و پر از اشک میشه و با اینکه دوست ندارمسرازیر شن اینقدر با سرعت میان که حتی فرصت مهارشونو هم بهم نمی دن...و مننمیدونم چرا؟!در رو میبندم..روی تختم دراز میکشم و
منتظر فردا میشم...
امروز برای انمین
بار رفتم خونه ی قدکی...از اونجایی که هوا بسیناجوانمردانه
سرد بود و منم دیر وقت رفته بودم زیاد نموندم...یه نگاهی بهقسمت
بالکنی انداختم...پایین بالکن سه تا پنجره داره که مابین هر پنجرهاجرکاری مستطیلی برجستس که قسمت بالایی این مستطیل ها هم فرورفتس!خودبالکن دو تا ستون داره که سرستونهاش همه نقش و نگاریه...باید یه سر برمخراطی...میدونم با گفتن چیزی حل نمیشه باید خودم شکلشو بکشم بذارم جلویطرف بگم اینجوری درست کن...
دستچپم به شدت درد میکنه. احتمالا به
خاطر بریدن مقوا ماکته...با اینکه بادست راستم میبرم این عوضی هارو ولی
اون دستم اذیتم میکنه.برای بریدنشونباید بیشتر از پنج شیش بار کاتر بزنی...
نمیدونمچرا هر باری که رفتم اونجا شب بوده..از
این به بعد دیگه شبا نمیرم...یه حسعجیبی بهم دست میده!فکر میکنم روح اون
بابایی که اونجارو ساخته مثل نیک سربریده ی کتاب هری پاتر هر لحظه پشتمه!حتما
کلی هم ابراز خوشحالی میکنهوقتی میبینه ملت میان و با به به و چه
چه به ساختمون نگا میکنن!ابرازخوشحالی بخوره تو اون سرش! برم ببینم
چیکار میتونم بکنم...شنبه ی بعدیتحویل نهاییه..
پ.ن:الان متوجه شدم دست راستم هم درد میکنه!ومن باید یه فکری به حالش بکنم پ.ن:نمیدونم چی به سر شکلک هام اومده نمیتونم شکلک بذارم!(تشویش)(گریه)!!
نمیدونم چرا
... چرا همه چی داره کند پیش میره؟!...یا من عقبم! قرارهنمای یکی از خونه های قدیمی رو بسازیم...خانه
ی قدکی...از اون خونههاست...حیاط پشتی..جلویی...پنجره های
رنگی...رواق های نقشی زیر هر پنجرهاجرکاریهای برجسته و فرورفته...با
ستون هایی که پر از نقش های برجستس... داشتم با خودم فکر
میکردم کاش یدونه از اون ساعت های برنارد داشتم...هرموقع
لازم بود زمان رو نگه میداشتم و...اووووه چه کارایی!
هی همه چی خوبه!! خبری نیست همه چی امن و امانه! استاد داره تو اتاقش شطرنج بازی میکنه سیگار میکشه و وقت نداره! نفسی٬ بعضی وقتا هم آهی ٬ یا دمی میادو میره از خودشم نمی پُرسه بیام؟ نیام؟ خدا هم اون بالا راحت نشسته و زورش میاد این پایینو نگاه کنه!! منم این پایین راحت نشستمو زورم میاد اون بالارو نگاه کنم!!! خلاصه همه چی سره جاشه!! دقیق و رو حساب کتاب!
فقط من و نمره هامیم که یکم بالا پایین شدیم!!
بعضی وقتا میخوام با
چوب بیلیارد چنان بزنم تو دهنت که مخت از تو حلقتبزنه بیرون جمش کنم بریزم دووور! حیف که تو نیستی منم نه
چوب بیلیارد دارمنه پول!!!اینجوری بهتره نه؟؟؟
پ.ن:اینو گذاشتم یعنی هنوز زندم!!
پ.ن:نقشه ی یه ساختمون کشیدم براش توالت نذاشتم!!یکی نیست بگه اخه دیوانه
ساختمونی که توالت نداره ملتش کجا باید برن فکراشونو بکنن؟؟