|
|
|
|
یه سلام دیگه
امروز صبح حس میکردم اگه تا ده دقیقه ی دیگه خونه بمونم دقیقا مزه ی ماست موسیر میدم دوسه روزی میشد که بیرون نرفته بودم،نمایشگاه ادم برفی هم نشد و استعداد های من همچنان نهفته موند و کلی حالمو گرفت،با نادیا صحبت کردیم و قرار گذاشتیم بریم بیرون اول یه سری به دانشگاه زدیم ببینیم چه خبره؟ترم جدید هنوز شروع نشده..محوطه تقریبا اروم بود و هیچ خبری نبود..پشه هم پر نمیزد(اگرم میخواست پر بزنه نمیتونست چون دانشگاه فعلا حکم سیبری رو داره!) یه سری به اتلیه های زیر زمین زدیم.اتلیه های پایین همیشه جای خاص و جذابی بوده،وارد سالن که میشی میبینی اکثر دیوارها پر از نقاشی های عجیب غریبه،هر گوشه ی سالن پیکره ی گِلی ِ ادم و سر و دست و پا و...گذاشتن که بیشترشون ناقص الاحوالن.انتهای سالن، تقریبا اولای کریدور جنوبی یه مجسمه ی دست کار شده..خیلی جالبه..طوری که انگار دست رو از قسمت ساعد بریدن و گذاشتن رو زمین.نمیدونین چه کیفی داره وقتی ادم میشینه توش!انگار یکی با انگشتاش نگهت داشته!تو هر اتلیه هم تابلوهای نقاشی هست و میتونی ساعت ها واستی و فقط نگاه کنی،اتفاقا امروز دانشجوهای هنر هم بودن و داشتن رو دیوارها نقاشی میکردن!ما هم رفتیم و یه کاغذ به دیوار چسبوندیم و با اونا مشغول کشیدن شدیم چون قلمو نداشتیم با انگشتامون میکشیدیم! همه ی سر و صورتمون رنگ شده بود و یه تابلوی نقاشی متحرک شده بودیم..با این حال خیلی خوش گذشت،من که هنوزم بوی رنگ میدم..کلا از بوی رنگ و رنگ روغن هم خیلی خوشم میاد شبیه بوی لواشک های قدیمیه،بعدشم با همون حالت رفتیم و ناهار خوردیم(چیه؟مگه همیشه باید دستای ادم تمیز باشه تا ناهار بخوره؟!اینجوری خیلی هم خوشمزه تره)بعد هم یه گشت کوچولو زدیم و حدودای چهار بود که برگشتم خونه. شبیه اونایی شده بودیم که برنامه ی خانواده هر موقع میخواد درباره ی مشکلات و معضلات جوان و جامعه حرف بزنه میره و یه فیلم ازشون میگیره و صورتشونو شطرنجی میکنه و به عنوان الگو های نافرم اجتماع نشون میده! دو سه ساعت پیش هم از طرف خانم والده تهدید حسابی شدم که یه فکری به حال بوی رنگ بکنم در غیر اینصورت همچنان باید تو انزوا باشم!چون کسی نمیتونه جلو بیاد! پ.ن:کتاب شور زندگی رو تموم کردم،نخوندی بخون..زندگی نامه ی ونسان ون گوگ.اینو که خوندم فهمیدم خیلی چیز ها رو ندیدم..شاید دوباره بخونمش.. نمیدونم چندمین تلاش من بود تا بتونم یه عکس به مناسبت ولنتاین بذارم!
happy valentine
سلام
چطورید خوبید؟ خب..چه خبر؟ هیچی..اول اینکه امروز عصر ماشین ترکید رسما،باتری خالی کرد..دقیقا وسط خیابون خاموش شد.خیلی بده وقتی به قصد یک ساعت میزنی بیرون اونم با تیپ کاملا ژولیده برای اینکه فقط هوا بخوری..بعد یهو مجبور میشی 4..5ساعت تو خیابون اینور اونور بری و هر چی هوا هست بجوی!اونم تو این برف 20 سانتی! خلاصه که شور و حال خاصی بود واسه خودش از صبح امروز هم زندگی پنگوئنی رو شروع کردم و همین امروز فهمیدم برفی که چند هفته پیش بارید و کلی تحویلش گرفتیم واقعا هیچ بوده.از اونجایی که اتاق من بهار خواب هست و سه طرف پنجره با وجود شوفاژ و بخاری گرم نمیشه به خاطر همین هم مجبور شدم برم و بعد از کلی جست و جو از این درز بند ها پیدا کنم و دور تا دور درو پنجره ها رو بچسبونم باشد که اتاق گرم شه و من از این حالت فریز شده بیرون بیام!الان هم متوصل قهوه ی داغ و چایی داغ شدم! هنوز که اتفاقی نیفتاده و من عین جک تایتانیک دارم غرق سرما میشم!..خواهشن نذارین بخوابم!!! جمعه قراره جشنواره ی ادم برفی برگزار شه و من از همین الان کلی ذوق کردم که برم و استعدادهای پنهان خودم رو شکوفا کنم و به عرصه ی نمایش بذارم! پ.ن:اینروزا اینقدر با کامپوتر ور رفتم که کامپیوتر کم کم منو از خودش میدونه و منو به اسم کوچیک صدا میزنه! پ.ن:به علت استقبال شدید دوستان از محدوده ی جهنم،قرار شد در نفخ صور اول تو یکی از وبلاگ ها قرار بذاریم و دسته جم حرکت کنیم! پ.ن:کسی نمیدونه چی به سر این شکلک های من اومده؟!نیست شدن! پ.ن:متاسفانه به خاطر یک اشتباه نظر های این پست پاک شد.(به خاطر همینم غیر فعالش کردم که خودمو تنبیه کنم) ببخشید بچه ها
نشسته ایم بیخیال!...و به مانیتور خود زل زده ایم..شاید که در هپروتیم!!
از شدت صدای اهنگ، اتاق در حال لرزه میباشد..ولی ما همچنان بیخیالیم! فیوز مغزمان پریده!چراغ عقلی نداریم..در ظلمات به سر میبریم! بافقر کتاب مواجه شده ایم وبه کتابهای عشقی ِ مودب پور روی اورده ایم..شنیده بودیم خوانندگان ِ این کتابها فرت فرت اشکی از خود سرازیر کرده اند..ما سعی کردیم این کار را نکنیم زیرا میدانیم..این عشقول ها هم ماله تو قصه هاست!اشکهایمان را ذخیره کرده ایم برای روز مبادا! دلمان برای بعضی زمان ها تنگ میشود. مثلا میخواهیم برگردیم به هفت سال و 3 ماهه پیش.نمیدانیم چه اتفاقی افتاده بود فقط میخواهیم که برگردیم.مثلا 12سال و 5 ماه و 2 روز پیش.شایدم 4 ماه پیش یا پیشتر خرداد یا تیر امسال.دلمان میخواهد هفته ی پیش بود یا دیروز. اصلا دو ساعت پیش چی؟اینها که به ما نزدیک تر بودند..چرا دیگر بر نمیگردند؟ بعضی وقتها به سرمان میزند شب را بیدار بمانیم یا مینویسیم یا فیلم میبینیم یا کتاب میخوانیم یا فکر میکنیم یا روی مخ یکی از دوستانمان رژه میرویم یا از خستگی خوابمان نمی اید! بعضی وقت ها دچار خودشیفتگی ِ مفرط هم میشویم!! خدایا..خداوندا..پروردگارا...ما بیگناهیم..ما کافر نیستیم..ما کاری نکرده ایم..ما را به جهنم نبرید..(اگر بردید..اینترنت دارید ایا؟) همه اش تقصیر خودش بود! ما نمیخواستیم نگاه کنیم..یهو دیدیم!! خدایا ما سلمان را نمیشناسیم!!اوشان را جیز دهید نه مارا!
سلام بچه ها
چطورین؟ بازی داریم و طبق قولی که دادم بازی میکنم خودتون رو معرفی کنین تارا هستم.متولد 9 خرداد 1366.ساعت 12 ظهر به دنیا اومدم با حسابی که من کردم باید 12:20 به دنیا می اومدم که نشده! ترم 3 معماری.عاشق کتاب،موزیک و بسکتبال. به خاطر رشتم مجبور شدم بسکت رو کنار بذارم ولی در اولین فرصت دوباره شروع میکنم شاید به خاطر خردادی بودنمه..هرچند خودم به این چیزا اعتقادی ندارم ولی شخصیت های متعددی دارم,شوخ جدی بشاش غمگین...همه ی اینها ممکنه در یک روز برام اتفاق بیفته!ولی اکثر اوقات شاد و خنده رو هستم همیشه سعی کردم رو پای خودم بایستم از وابسته بودن متنفرم.تنوع طلب و درون گرا هستم به مقدار خیلی زیادی هم اجتماعی زیاد با خودم خلوت میکنم..ممکنه ساعت ها بشینم و فقط فکر کنم چیزی رو که به ذهنم برسه انجامش میدم مخصوصا اگه قلبا دوستش داشته باشم در غیر اینصورت هرگز برای انجامش کاری نمیکنم.تلخ خورم شکلات تلخ،قهوه ی تلخ..با شکر رابطه ای ندارم.. معتاد پیتزا هم هستم! همیشه یه عالمه طرح تو ذهنم در حال عبور و مرور هستن که گاهی نمیتونم عملیشون کنم!موقع انجام دادن کارهایی که به دقت زیادی نیاز دارن استرس میگیرم تا همین چند وقته پیش نقشه ی هر ساختمونی رو که میکشیدم براش دستشویی نمیذاشتم یا اگرم میذاشتم درشو نمیذاشتم!! دوست دارم تار رو به حالت تخصصی ادامه بدم و مثل پدر بزرگم استاد تار بشم.. تا چند ماهه دیگه هم سفالگری رو شروع میکنم چون تو روستا(اسم ِ واحد درسیه)خیلی بهش نیاز دارم با اشپزی هم رابطه ی چندان که نمیشه گفت هیچ رابطه ای ندارم(پامو بذارم اشپز خونه تا یه هفته نمیشه جمعش کرد!) رنگ مورد علاقه بیشتر رنگ هارو به جز خردلی دوست دارم ولی نمیتونم یه رنگ ِ خاصی رو انتخاب کنم بیشتر از ترکیب رنگ خوشم میاد مثل مشکی و قرمز یا مشکی و زرد یا سرمه ای و نارنجی یا سرمه ای و سفید غذای مورد علاقه همه ی غذا ها رو دوست دارم ولی با پیتزا رابطه ی نزدیک تری داریم! میوه مورد علاقه البالو رو واقعا دوست دارم.ولی سیب...10 سالی میشه سیب نخوردم و هر سال رکورد جدید میزنم!نمیشه گفت متنفر ولی هیچ موقع اظهار علاقه ای از طرف من به سیب نشده! موسیقی مورد علاقه راک،هاردراک و متال در شرایط بحرانی بدترین ضد حالی که خوردم ضد حال زیاد بوده یکیش میتونه ماجرای پست اولم باشه ناشیانه ترین کاری که کردم اولین باری که میخواستم ویندوز کامپیوترو عوض کنم(2 سال پیش) چند مورد رو اشتباه انجام داده بودم و کلا سیستمو ریخته بودم بهم! بهترین خاطره ام گفتنش سخته..خاطرات زیادی داشتم ولی بهترینش یادم نمیاد کسی رو که بخوام ملاقات کنم یادمه 10 سالم که بود یه همسایه ای داشتیم پسرشون 11 سالش بود.همیشه با هم بازی میکردیم و تو عالم بچگی کلی قرار مدار میذاشتیم! بعد از یه مدتی به کل رفتن و هیچ وقت همدیگه رو ندیدم کسی رو که نخوام ملاقات کنم فرد خاصی به ذهنم نمیاد برای چه کسی دعا میکنمبرای همه ی کسایی که دوسشون دارم..از خدا میخوام به هر چی دوست دارند برسن..اگه صلاحه من در ۱۰ سال آینده واقعا نمیشه گفت ولی ترجیح میدم اینجوری باشه: فکر میکنم مهندسیم رو گرفتم و احتمالا فوق هم گرفتم.(و همه ی نقشه هام بهترین دستشویی ها رو داره!!) دوست دارم یه سری به میامِی بزنم بعدشم برم ایتالیا..و روی سکوی دایره ای بایستم و ارزو کنم که باز هم برگردم اونجا! احتمالا استاد تار هم شدم.در این بین به نظر میرسه با یک عدد اقا پسر هم ازدواج کرده باشم!ولی هیچ حسی نسبت به فرزند دردونم ندارم دختر یا پسر! منم دوست ندارم استخدام شم..میخوام برای خودم کار کنم..باید مستقل شم و تا اونجایی که بتونم مفید باشم
اینروزا خیلی چیزا ذهنمو به خودش مشغول میکنه..
از بزرگترین تا کوچکترین...دیگه برام فرقی نمیکنه چی باشه!کافیه ویروس یاب مغزم نشناستش..جیغ میزنه! موندم تو احوالات خودم! مگه مغز کوچولوی من چقدر میتونه ظرفیت داشته باشه؟!هر کی از راه میرسه..نمیرسه یه چیزی واسه گفتن داره! جالبه..وقتی هم که من سعی میکنم خوب باشم یه چیزی با سرعت برق از راه میرسه و واسه چن روز چند تا کپی از خودش میگیره و...تمام تلاش منو میده به باد! نمیدونم دیگه چیکار کنم مخصوصا که اینروزا الزایمر ِحاد هم گرفتم.. اونروز خانم والده به همراه ابوی،به صرف شام دعوت بودن و از اونجایی که طبق یک قاعده ی کلی، اینجور مواقع من تبدیل به نور چشم میشم قرار شد صاحبان مهمانی بعدا ازم پذیرایی کنن!و من کاملا با این قضیه که قراره بعدا ازم پذیرایی شه کنار اومدم و شخصا" به غذاهایی که ملت اونجا میلمبوندن اصلا فکر نمیکردم بلکه به کته ماستِ عزیز و دوست داشتنی ِ خودم چشمک میزدم که 3 هفتس با منه، چون دکتر عزیز و دوست داشتنی تر از کته ماستم به خاطر عفونت معدم برام تجویز کرده,بنابراین اصلا فکر نکنین من حاضر بودم غذا های میکروبی ِ بیرون رو به کته ماستم ترجیح بدم!به خاطر همین هم بعد از دو ساعت با نهایت غرور به طرف کته ماستی که فقط برای من درست شده بود رفتم و باز با نهایت غرور نصفشو خوردم و با اینکه داشتم از گشنگی تلف میشدم،نصفشم نگه داشتم!! شاید باورتون نشه اگه بدونین چرا اون نصفَرو نگه داشتم!؟....؟چرا؟ مسخرس ولی من یادم رفته بود مامان اینا خودشون واسه شام مهمونن!نصفشو نگه داشتم وقتی از راه میرسن بخورن!!واقعا حتی یک لحظه هم فکرشو نکردم که اونا دقیقا همونجایی هستن که قراره من بعد ها اونجا باشم تا ازم پذیرایی کنن!!..عجب..!!همش دو ساعت هم نبود! به این میگن نهایت پوکی استخوان مغز! امتحانات رو هم با همین شرایط مغزی دادم!! اصلا تو شرایط نرمال نیستم!! یکی بیاد منو جمع کنه!!! دکتری..طبیبی...چیزی...سراغ ندارین؟!گفتم که نگین نگفت! پ.ن:مریم جون چشم.حتما در اولین فرصت این بازی رو میکنم..با خیال راحت!دور از هرگونه ناله!!
نشسته بودم مثل ادم داشتم واسه خودم بیان میخوندم نمیدونم چی شد چشم افتاد به کامپیوتر!
الان دو هفتس میزمو گذاشتم اینور کامپیوترو گذاشتم اونور..طوری که وقتی میشینم.. پشتم به کامپیوتر باشه نبینمش!تا چشم میفته به کامپیوتر مثل روانی ها هجوم میبرم سمتش!الانم نمیدونم چی شد!face to faceشدیم حس روانی بهم دست داد اومدم سراغش!روشنش کردم.. به چند تا وبلاگ سر زدم..یه کم دپ شدم ..هیچکی هیچ رقمه ok نیست یکی عشق نداره عشق میخواد! یکی عشق داره بغل نداره..بغل میخواد! یکی عشق داره بغلم داره...روش گریه رم میخواد! یکی هم دز تشعشعات روحیش رفته بالا چیزای بیشتری میخواد! خلاصه..هرکی یه جورایی گرفتس..تو خودشه...رو موود دپ! حالا نیست خود من وضعیت خیلی جالبی دارم!!!!خب چیکار کنم! اینجوری حالم بیشتر گرفته میشه...بیشتر دلم میگیره.. صبح قرار بود با نادیا(دوستم) بریم بیرون..که زنگ زد نمیاد..اونم بادوستش زدن تو تیپ و تار هم.. کلی حالمو گرفت! پ.ن:حیف همه خوابن..باید صدای اهنگو کم کنم! پ.ن:اوووه چه خبره بابا از بس کمش کردم صدای تیک تاک ساعتو بهتر میشنوم!! پ.ن:از صدای تیک تاک ساعت خوشم نمیاد..مثل اینه که هر لحظه یه چیزی فریاد میزنه..یوووووووووووهوووووووووو پایان یکی از هزار لحظه ی دیگه!!
میگم..این استادا چرا اینجورین؟!..جمیعا" کور به دنیا اومدن! چشماشون به سفید عادت نداره!
واین واسه من مشکلات زیادی درست کرده..چرا؟! چون هر موقع اینجوری تو برگه مینویسم استاد نه چشاش به سفید عادت نداره نمره نمیده!! خدایی باید برن کار کنن چشاشون به سفید عادت کنه! |
|