|
|: |
|
| ساعت سه و نیم ِ و من هنوز خوابم نبرده..احتمال هم نمیدم خوابم ببره!!شاید به خاطر اینه که فردا صبح زود باید حرکت کنیم..و من هنوز هیچ کاری نکردم..حتی وسایلامم جمع نکردم!(حموم هم نرفتم!)باور کنید به خاطر تنبلی نیست..به خاطر همون ریتم یکنواخته که این سال جدید با خودش داره!!با تمام اینها دلم برای اتاقم تنگ شده..دوست دارم هرچه زودتر برسم..البته با این وضعی که من الان دارم بعید به نظر میرسه من زود برسم!! بعدش هم نمیدونم میریم مسافرت یا نه..اگه رفتیم فکر نمیکنم بتونم اپ کنم..اگر نه که هیچ..! به هر حال... سال خیلی خوبی رو برای همه ارزو میکنم،امیدوارم سالی پر از شادی و نشاط باشه تک تک لحظه های زندگیتون سلامتی و خوشی به همراه داشته باشه نوروزتون مبارک
صبح قرار بود با نادیا بریم خرید.. واقعا چقدر مسیر رفتم و امدم !!! فکر کن تا سر کوچه رفتم وایستادم زنگ زده که من نمیتونم بیام تارا، برو خونه بخواب یکمی هوا گرم تر شد بیا !! نه که قرار بود چند ساعت بعدش خورشید برا این خانوم ویژه بتابه !! برا همون منتظر گرما بود !! حالا جالبه اون میخواد لباس بخره و من رو به عنوان مدیریت سلیقه میبره !! یادم رفت زنگ بزنم بهش بگم ببخشید مصدع اوقات شریف شدیم قربان ! هر وقت اون باسن مبارک رو هم اوردید و تصمیم گرفتید تشریف ببرید بیرون زنگ بزنید به بنده خودم رو برسونم!! برگشتم خونه دیدم مامان داره حاضر میشه بره بیرون تا منو دید گفت بیا باهم بریم..با همون شکل دوباره زدیم بیرون! یه اس ام اس هم به نادیا زدم که اداره ی هواشناسی اعلام کرده تا اطلاع ثانوی از خورشید خبری نیست!! خیابونا به قدری شلوغن که خر با الاغش گم میشه..من موندم این ملت چطور این بچه های کوچیکشونو اینور اونور میکش!بچه از شدت گریه داره خودشو خفه میکنه مامانه در نهایته ارامش داره ویترینه مغازه ها رو چک میکنه..نهایتا میگه إإإإ مامانی گریه نکن دیگه!!اونجا انتظار داره بچه هه بگه ببخشید مامان حواسم نبود! میدونی بیشتر چی حرص ادمو در میاره؟ایستادن ِ بیخودی جلوی همین ویترین ها..مامان من هم از جمله ی همین افراده..میگم اگه قراره چیزی بخریم و تو مثلا از این خوشت میاد خب بریم بخریم..لزومی نداره کل مغازه های شهر رو بگردیم!که اخرشم برگردیم سر خونه ی اول!مهم اینه که تو از این خوشت اومده..میگه تو هم مثل بابات منو حرص میدی!!خلاصه که در طول مسیر ترجیح دادم مثلا ساکت باشم که به خاطر ارائه ی انتقادات و پیشنهادات در خصوص انتخابات خانم والده اونم به نحو احسنت،نشد! یه ادکلن هم برای خودم گرفتم..یه چند وقتیه دنبال مالزیا اسپورت میگشتم که همه با مالزیای تقلبی اشتباه میگیرن..مالزی اسپورت اصلا مشکی نیست و نوار سبز و قرمز نداره..بلکه کاملا ابیه و یه دختر و پسر دارن روش میدون..متاسفانه پیدا نمیشه..داشتم تاسف بار مغازه رو ترک میکردم که مرده گفت یه سری ادکلن های جدید اورده..منم که استانه ی تحریک خریدن ادکلنم پایین..فوری تغییر مسیر دادم و بعد از مراحل بویایی یکی رو انتخاب کردم..همین یه هفته پیش بود که من دیویداف گرفته بودم!ولی این یکی هم منو متاثر کرد!!فکر میکنم کم کم میتونم یه مغازه ادکلنی راه بندازم!! خلاصه که بعد از طی مسافتی نه خیلی زیاد!!برگشتیم و من هنوزم حس میکنم کف پاهام بی حس شده! نمیدونم چرا من واسه عید امسال هیچ هیجانی ندارم..بی تفاوت به تمامی معناهای ممکنه! احوالاتم سرد و خشکه...یه جوری شدم که اصلا نمیشه توصیفش کرد فقط قیافه ام همش اینطوریه !! دیدی یکی یهوی تو خیابون تف میکنه و تو خواهی نخواهی قبل ازاینکه بتونی چشمات رو ببندی یا گوشت رو بگیری شاهدش بودی ... همون جوری هستم!! پ.ن:دلم اهنگ شاد میخواد..از اونایی که وقتی گوش میکنی دوست داری همش قر بدی!
الان که به ساعت نگاه میکنم میبینم چهار ساعت تمام روی صندلی نشستم.لم دادم به صندلیم و پاهام رو گذاشتم روی میز و هیچ حرکت خاصی نکردم البته از اونجایی که صندلی چرخ داره هر از گاهی یه چرخی زدم و یاد دوران طفولیتم افتادم..زمانی که میرفتیم شهربازی و سوار چرخ و فلک میشدم..زمانی که تمام شهر زیر پای ادم بود..چراغ تمام خونه ها مثل یه نقطه میشد..اینو زمانی که سرت و بگیری بالا و محکم بچرخی کامل حس میکنی! مامان اینا رفته بودن بیرون واسه خرید هنوز هم برنگشتن البته منم قرار بود باهاشون برم که طی تصمیمات ناگهانی ترجیح دادم خونه بمونم میدونی.. ادم که توی خونه زیاد بمونه میزنه به سرش..ولی یه چیزی هم هست..اگه مجبور نباشه هی از خونه بزنه بیرون و بره قاطی مردم،یه چیزی دائم رسوب میکنه توی مغزش،یه چیز خوب،ادم وقتی با خودش خلوت میکنه ذهنش شروع میکنه به پرواز و دور شدن از چهارچوب زندگی،شروع میکنه به زنده شدن،احساسات ادم رقیق میشه و حس میکنه داره خالی میشه و اوج میگیره درست مثل این دوتا مگسی که چهار ساعت تمام دارن بالای سر من پرواز میکنن نمیدونم تو این هوا از کجا پیداشون شده! یه پیف پاف گذاشتم روی میز به نشانه ی تهدید..با من کاری ندارن..ویز ویز هم نمیکنن سرشون به کار خودشونه!احتمالا پسره خونه خالی با تمام امکانات!! پیدا کرده دوست دخترشو اورده! فکر میکنه چطور میتونه مخ دختررو بزنه که شب خوبی داشته باشه(یا داشته باشن!!)احتمالا متوجه قضیه شدن تا زمانی که من بیدارم نمیتونن کاری بکنن! به هر حال عاشق باید صبور باشه! چند روز پیش رفته بودم پاساژ ونک کتاب بگیرم دیدم داره صدای ویولن میاد. پاساژ رو سروته کردم فهمیدم صدا از اخر سالنه..من تا حالا تا اخر پاساژ نرفته بودم چون هم خیلی تاریکه هم اکثر مغازه ها خالین، این شد که تصمیم گرفتم برم ببینم جریان چیه.نزدیکتر که شدم دیدم یه پسری تو یه مغازه(اتاق) تاریک نشسته و در نهایت ارامش داره ویولن میزنه نمیدونم چی شد به خودم که اومدم دیدم ساعت پنج ِ و من دو ساعت تمام واستادم و گوش کردم..باید بودی و میدیدی..واقعا شنیدنی بود...البته پسره به قدری تو خودش بود که متوجه من نشد. میدونی..اون لحظه دوست داشتم برم پیشش و بهش بگم هی پسر.. کارت عالی بود و بعد در حالی که سرم رو به نشانه ی تایید تکون میدادم باهم دست میدادیم ومن در باره ی ویولن ازش سوال میکردم.. افسوس..افسوس که نمیشه خیلی کارها کرد.
از همین جا اعلام میکنم..من با روزهای یکشنبه مشکل دارم!
با شبهاشم مشکل دارم! کلا با روز و شبش مشکل دارم! نصفه شبی گشنه هم هستم..! پ.ن:من کلا جنبه ی رژیم نداشتم! امروز از صبح خونه بودم. با اینکه هوا خیلی خوب بود و مناسب برای قدم زدن،بیرون نرفتم و همانند یک فرد با کمالات اتاقم رو مرتب کردم.(اصولا هیچ ربطی به خونه تکونی عید نداشت )..حدودای یک هم GEM tv فیلم قشنگی میداد به اسمage of innocence. دیدمش،خیلی خوشم اومد. فیلم جالبی بود .تقریبا هر روز همین ساعت این کانال فیلم میده که اکثرا جالب هستن..بعد از فیلم اومدم همانند همون فرد باکمالات ِ مذکور یکسری کارهای اعجاب انگیز انجام بدم..مثل سرخ کردن سیب زمینی که حین عملیات انگشتم رو سوزوندم و با یک عدد تاول مواجه شدم!چقدر حوصله ی ادم رو سر میبره،من حاضرم یک ماه تمام با کاتر، مقوا ماکت ببرم اونم به شکل هلال، ولی سیب زمینی سرخ نکنم!حداقل خوبیش این بود که تونستم قابلیت های خودم رو کشف کنم و یه برنامه ی طولانی مدت برای خودم و اهالی خونه بنویسم(به دلیل ماندگاری بیش از حد در خانه ی پدری!!)باشد که همگی سر افراز شیم ! پ.ن:داشتم فکر میکردم چی شده من امروز حوصلم سر نرفته!احتمالا موضوعی نبوده که بهش فکر کنم که به بن بست برسم که دوباره فکر کنم که دوباره گیج بشم یا یه چیزیم شده خبر ندارم!!
یه حس خالی..یه حس
پوچ.. اینروزها انگار خیلی خستم..حوصله هم
ندارم.امروز از صبح کلاس داشتم..واقعا خسته کننده بود..حس میکنم تمام انرژی مثبت
منو میگیره. سلام بچه ها سلام |
|