تبليغاتX
ملودی های کاغذی

|:

الان داشتم با خودم فکر میکردم که من امتحانمو خراب نکردم!بلکه تا جایی که تونستم داغونش کرم!هندسه ی بیچاره!یکی از سوالا داشت تو ذهنم میچرخید،یادم افتاد اووه!من اصلا با مقیاس مورد نظر پلان رو نکشیدم!!امیدوارم استاد مربوطه زیاد جدی نگیره!!

 برای پیدا کردن نقشه ی یکی از بناها باید دایرة المعارف رو زیر و رو میکردم.امتحانی که داشتم باعث شده بود که من به کلی یادم بره برم کتابخونه و کتاب رو بگیرم..دیروز عصر حدودای هفت بود که یادم افتاد و فوری رفتم کتابخونه..اونجا هم کم کم داشت تعطیل میشد.وقت خیلی کمی داشتم و میدونستم که کتاب مرجع رو بهم نمیدن..با این حال کتاب رو برداشتم و رفتم پیش مسئول کتاب!دقیقا نمیدونم چقدر اصرار کردم که مسئولش راضی شد و کتاب رو بهم داد و کلی سند و مدرک و..ازم گرفت که هشت صبح باید بیاریش!!بهش گفتم خیلی زوده..سخته..ظلمه..من کلاس ِ صبح ِ فردام حذف شده بابا!دیگه به خاطر همین نیام دانشگاه!میگه اشکالی نداره!اول صبحه..شاد باش..کلی راه نرفته دارید شما جوانهااا!میگم اول صبح شما عبارتست از اوایل خواب شیرین بنده..شادی یک جوان رو ازش نگیرید!من اینجوری شادترم!...کلی دلیل و برهان منطقی واسش اوردم که میتونه با این کارش روحیه ی منو خدشه دار کنه و خاطره ی بدی از خودش تو ذهن ِ شاد من به جا بذاره!!...بالاخره تونستم راضیش کنم که عصر ِ امروز تحویل بدم! کتاب خیلی جالبیه این دایرة المعارف!مفید و مختصر!!دیشب هم تا دیروقت داشتم میخوندمش.

 امروز صبح حدودای ده بود که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره!الهه بود.میگفت بیا دانشکده ی ما یکم ولو شیم!! میگم مرد حسابی صبح الاالطلوع زنگ زدی بیا ولو شیم؟!!چرا نمیفهمین؟!من فقط یک روز خواستم با ارامش خیال بخوابم! همچین اتفاقی یکبار در سال می افته!!من اگه قرار بود برم جایی،میرفتم دانشگاه خودم..همونجا ولو میشدم!اشتباه کردم بهت گفتم کلاس ندارم!...!!فایده ای نداشت!مخصوصا که یه ربع یکبار گوشی زنگ میخورد و میدونستم این روند همچنان ادامه خواهد داشت!حدودای یازده بود که رسیدم و بعد از کمی صحبت با هم رفتیم ازمایشگاهشون.اینکه میگن دانشکده ی پزشکی عالمیه.. واقعا حقیقت داره!بحث های خیلی جالبی دارن.میتونی حس کنی که تا بینهایت وارد خودت شدی...البته الهه میگفت ازمایشگاه اوایل خیلی خسته کننده بوده تا اینکه مباحثی به عنوان تفاوت اندام های تنا*سلی مردان و زنان شروع میشه..که اتفاقا باعث نبوغ دانشجویان اکتیو شده!!!همینه.. ِ فعالیت سلول های خاکستریه این بشر  ِ خاکی تو این شرایط همواره به اوج خودش رسیده!!

کمی اونجا گشت زدیم و حدودای یک، رفتم دانشگاه..امتحان زبان داشتم..استاد زبان ما عالمیه واسه خودش!تصور کن همه نشستیم..بدون فاصله..که قراره امتحان بدیم! استاد اومده میگه فاصله داشته باشید و این نمیشه و شما قصد تقلب دارید و.. پا شدیم..مثل ابتدایی ها صندلی ها رو با فاصله گذاشتیم!!امتحان شروع شد..یکی از بچه ها یه سوالی پرسید..من هرچی نگاه میکردم که این سوال رو از کجا داره میپرسه پیدا نمیکردم!!به استاد میگم جریان چیه؟کووو اوون سواله؟!!با یه لبخند ملیح میگه سوالها متفاوته..ورقه ی شما با ورقه ی کناریتون متفاوته!!!

یکی نیست بگه پسر خوب!خب سوالها که متفاوته..واسه چی شک میکنی؟!

بگذریم..

هوا سرده..سوشرتی که پوشیدم، استیناش، انگشتام رو پوشونده..کلاهشم گذاشتم!دارم یخ میزنم!

دلم اهنگ جدید میخواد...

+ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387در0:23 AM نويسنده تارا |

چی میتونه بهتر از این باشه که تو، دو تا امتحانتو یکجا و باهم خراب کنی؟! و بهتر از اون..درست زمانی که شرایط رو فراهم میکنی تا بتونی کیلومترها دور از چشم استاد، تقلب ِ نه چندان انچنانی انجام بدی،متوجه بشی که نقطه ی دید ِ کور و  ثابت و متمرکز استاد هستی؟!

 

از طرف سلمان به یک بازی دعوت شدم:

بازی خوشمزه ها!

 

کتاب های صرف شده خوشمزه!

سینوحه

صمد بهرنگی

شب پیشگویی

ساعتها

کافکا در ساحل

تنهایی پر هیاهو

قلعه ی الموت

گربه ی من نازنازیه (من هنوزم تو کتابخونم دارمش!)

مهمانخانه ی جامائیکا

بهانه

حسنی نگو یه دسته گل(اون یکی جلدشم دارم..حسنی و مرغ کدخدا!)

سری کتابهای جی جی جیغ جیغو،مو مو اخمو،لی لی لجباز و کتابهای نشر شده از این ناشر (برای سنین 2 تا 7 سال!)

نویفرت!!

 

فیلم های صرف شده خوشمزه!:

دل شدگان

گربه های اشرافی

بلوف

چارلی چاپلین عصر جدید – جویندگان طلا

تام رایدر

شعبده باز لرل و هاردی

The legend of 1900

Se7en

Italian Job

شبحی در قصر

سینمایی تام و جری

گلادیاتور

مستند مورچه ها


اهنگ های صرف شده ی خوشمزه!

اهنگ های نواخته شده با تار

اهنگ های نواخته شده با پیانو

رشید بهبود اف

البوم هایevanescence

البوم های celin dion

 البوم های Back street Boys

البومهای nirvana

زیاد هستند..البوم های خواننده های دیگه رو هم دوست دارم

و

صدای ضبط شده ی خودم در سه سالگی – سنفونی یه توپ دارم!

پ.ن:این هم از بازی

پ.ن:من هم از تو دوست عزیزی که داری اینو میخونی، دعوت به این بازی میکنم.

پ.ن:از تو هم دعوت میکنم..تویی که اونوری!

پ.ن:!!

 

 

+ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387در0:38 AM نويسنده تارا |

 

 

دنیای سایه ها

 

شب به روی جاده نمنک

سایه های ما ز ما گویی گریزانند

دور از ما در نشیب راه

در غبار شوم مهتابی که میلغزد

سرد و سنگین بر فراز شاخه های تک

سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند

شب به روی جاده نمنک

در سکوت خاک عطر آگین

نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند

سایه های  ما ...

 

****

شب به روی جاده نمنک

ای بسا پرسیده ام از خود

زندگی ایا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟

یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟

همچنان شب کور
 
میگریزم روز و شب از نور تا نتابد سایه ام بر خاک
 
در اتاق تیره ام با پنجه لرزان راه می بندم بر وزنها
 
می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان گرد من لغزیده در امواج تاریکی سایه من کو ؟

***

از تو می پرسم

ای خدا ای ظلمت جاوید..در کدامین گور وحشتنک

عاقبت خاموش خواهد شد

خنده خورشید ؟

من نمیخواهم

سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمیخواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها..یا بیفتد خسته و سنگین

زیر پاهای رهگذرها

او چرا باید به راه جستجوی خویش روبرو گردد

با لبان بسته درها ؟

او چرا باید بساید تن

بر در و دیوار هر خانه ؟

او چرا باید ز نومیدی

پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟

آه ...ای خورشید

لعنت جاوید من بر تو

شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را

با که گویم قصه درد نهانم را

سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟

گر ترا در سینه گنج نور پنهانست

بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما

آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او

یا که او را محو کن در زیر پای ما

آه ... ای خورشید

 

***

از تو می پرسم

ای خدا ... ای راز بی پایان

سایه بر گور چیست ؟

عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟

اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت

از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟

از تو میپرسم

تیرگی درد است یا شادی ؟

جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟

ظلمت شب چیست ؟

شب خداوندا

سایه روح سیاه کیست ؟

وه که لبرزیم..از هزاران پرسش خاموش

بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش

این شب تاریک..سایه روح خداوند است

سایه روحی که آسان می کشد بر دوش

با رنج بندگان تیره روزش را

آه ...

او چه میگوید ؟

او چه میگوید ؟

خسته و سرگشته و حیران

میدود در راه پرسش های بی پایان

 

فروغ فرخزاد

 

 

به نظرت چطور میتونم عمقی از این احساس رو، سه بعدی بیان کنم و دنیای به این بزرگی از سایه ها رو روی یک ورق نشون بدم..؟

 

میدانی..من و مدادم بین تمام سطرهای این شعر مانده ایم...

 

+ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387در11:48 PM نويسنده تارا |

ما خوب میباشیم!

با خودمان کنار امده ایم و فهمیده ایم که قصد ترک برخی عادتهای ناگوار و نافرم ِ خود را نداریم و همچنان در رشد و شکوفاییشان مصر(یا مسر..یا مثر!)میباشیم!!

ما فهمیدیم اگر روزی به ما بگویند که قرار است مثلا n سال بعد فلان کار را بکنید قطعا" n-1)) سال و یازده ماه و بیست و هفت روز بعد اقدام به انجام ان مینماییم..که در ان دو روز هم مشغول تفکرات عالیه من باب اینکه چه شد که وقتمان تلف شد؟! خواهیم بود و احتمالا در یک روز باقیمانده استارت کار را خواهیم زد و خود و قیافه ی خود را شبیه علامت سوال و تعجب ِ سر خود خواهیم کرد!!

 

پ.ن:جدیدا یک عدد گربه پیدا کرده ایم که  پشت در اتاقمان مینشیند و میو میو میکند..ما هم غذایی نه چندان زیاد جلوی ایشان قرار میدهیم..باشد که بی تربیتی نکند و سر افراز شود!!

 

+ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387در9:17 PM نويسنده تارا |

ما داغونیم..ما اعصاب نداریم..ما حالمان بد ِ مایل به خراب است..ما قاطی کرده ایم..چشمانمان در شرف در امدن از حدقه ی خویش میباشد!همچنین دستانمان!از صبح امروز جلبک بودن خود را ادامه داده ایم و خودمان و امثال خودمان را به .. داده ایم!سر به سر ما نگذارید حوصله ی ادب نداریم!!ما مطمئنا از فرط مشق های مانده در شب اخرمان،امشب را بیدار خواهیم بود!!ما اصلا تصور نمیکنیم که حقمان بوده است!!تصمیم گرفتیم فردا نرویم..و بعد کلا نرویم!!از انجاییه که حوصله نداریم تا چند ثانیه دیگر میرویم و خودمان را خلاص میکنیم!

+ جمعه ششم اردیبهشت 1387در11:49 PM نويسنده تارا

 امروز یکی از بچه ها این رو به مناسبت روز و هفته ی معماری زده بود رو بولتن اتلیه..

من هم تصمیم گرفتم بذارم اینجا.

با اجازه از سهراب عزیز.

 اهل دانشگاهم

رشته ام معماریست

جیبهایم خالیست!

 پدری دارم حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

 اهل دانشگاهم

قبله ام استادست

جانمازم نمره

 خوب میفهمم سهم اینده ی من بیکاریست!

 من نمیدانم چرا میگویند:

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار!

و چرا در وسط سفره ی ما مدرک نیست!

 چشمهارا باید شست

جور دیگر باید دید...

 

 

+ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387در10:47 PM نويسنده تارا |


گاهی اوقات فقط احتیاج داری یه نفر باشه که بتونی باهاش راحت قدم بزنی ، درباره مسائل معمولی حرف بزنی ، بشنوی ، بخندی ،سکوت کنی ، ببینی یا غصه بخوری...بدون این که عاشق باشی یا حتی پایبند یا متعهد...گاهی می خوای دور از تمام آدم هایی که هر روز باهاشون لحظه هاتو رو می گذرونی ، دور از تمام چیزهایی که تنهایی ها و نگرانی ها و مشغله هات رو بهت یادآوری می کنن ، باشی

احتیاج داری با کسی باشی که در دایره روزانه ات نباشه . تا بتونی نفس بکشی و در همون لحظه باشی..

+ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387در11:12 PM نويسنده تارا |