|
|
|
| یه مدتیه با محیط بلاگفا غریبه شدم!دلیلش رو هم نمیدونم!وقتی داشتم پسورد میدادم حس کردم بلاگفا میخواد ازم بپرسه شما مطمئنی کاربر این سایتی؟! در هر حال این روزها هم برای خودش غنیمتیست!این که حس میکنم باید بیام و بنویسم هم غنیمتیه!برای منی که ممکنه در یک دقیقه یک تصمیم جدید بگیرم همه ی اینها غنیمته..درست مثل دو سال پیش..زمانی که تمام تلاش و انرژیمو صرف این کردم که از برق قبول شم و اتفاقا قبول هم شدم..ولی بعد از چند ماه دلم و زد و انصراف دادم! خیلی راحت! برای منی که قبل از دانشگاه تمام وقتم رو صرف کتابای الکترونیک میکردم همه چی تموم شد..با یک تصمیم!..تمام دیشب رو داشتم به همین فکر میکردم..وقتی آیدا داشت با خوشحالی برام تعریف میکرد که رتبش عالیه و تصمیم داره برق بخونه من به همون چند ماه فکر میکردم!..به اینکه وقتی به استادم گفتم میخوام انصراف بدم گفت یک احمق به تمام معنایی!..تمامی صحنه ها مثل یک نوار از جلوی چشمای من عبور میکرد...اینه که میگم همه ی اینها غنیمته..حتی همین لحظه که دارم مینویسم! حدود یک هفته ی پیش فهمیدم استاد بابک نصف بچه های کلاس رو با 9.5 انداخته!واقعا نمیتونم منطق بعضی از استادا رو درک کنم!برای یک کار عملی چرا باید یه همچین کاری بکنه؟!بچه ها اعتراض دادن ..گفتن از اونجایی که ورقه ی تشریحی نبوده نمیشه کاری کرد..فقط در صورتی میشه تجدید نظر کرد که یه استاد دیگه بیاد و نظر بده..میدونی این یعنی چی!؟یعنی یکبار دیگه همه چی از اول!!!این واقعا درد آوره!..میبینی!گاهی بعضی تصمیمها آدم رو تا بینهایت زیر منگنه میذاره!...تو این یک هفته با هر کی صحبت میکردم تو فکر انتقام از بابک بود!یک سری هم دست به اقدم زدند!استاد بابک خیلی به گوشیش و خطش حساس بود..یه جور نقطه ضعف داشت..یکبار وسط کلاس بهش تک زنگ زدند تا آخر کلاس دنبال شماره میگشت...!هر نیم ساعت یکبار هم شماره رو چک میکرد! البته از یک استاد مجرد بیش از این انتظاری نمیره!!الان هم بچه ها یه ایرانسل گرفتن هرشب پنج دقیقه یکبار بهش تک میزنن! حقشه!بره زن بگیره!اون موقع که فهمیدم به من ده داده خیلی ناراحت شدم!ولی الان میبینم وضع من خیلی جالب بوده! به جای اینکه به زن و زندگیش فکر کنه دنبال میس کال هاش میگرده!!..الانم هر چی فکر میکنم که چی شده منو ننداخته چیزی به ذهنم نمیرسه!!جالبم اینه که بیشتر از هرکسی به من گیر میداد!..یکبار وقتی داشتم ازش سوال میپرسیدم، گفت تو که افتادی چرا اینو میپرسی!!!!نمیدونم!به بن بست رسیدم!! دعا کنید یه همچین اتفاقی نیفته..من اصلا حوصله ی اینو ندارم که همه چی از اول شروع شه..اصلا نمیخوام!!چرا مجبور میکنن؟!...هرگز با این "باید " های بیخود کنار نمیام!..از همین ِ این دنیای واقعی بدم میاد!کاری رو میکنی که نمیخوای!..ولی دنیای مجازی همینش خوبه که بایدی در کار نیست و مجبور به انجام کاری نیستی!کلا فضای اینترنت برای من یک فضای ایده آله که با روحیاتم همخوانی داره...یعنی اگر قرار بود آدم وسواسی و مبادی آدابی باشم اصلا این وب نویسی و وبگردی ها به من نمی چسبید...یعنی اینکه هر روز فکر و ذکرم این باشه که خب...مثلا سوژه ی روز تظاهرات زنان و یا جام جهانی فوتباله و باید به قول انشاهای دوران دبستان قلم به دست بگیرم و درباره این موضوع بنویسم... یا اینکه وبلاگ حتما باید هر چند روز یکبار به روز شه تا ویزیتورهاش رو از دست نده و یا اینکه فلانی آمد و در وبلاگ کامنت گذاشت پس منم باید برم تو وبلاگش کامنت بگذارم و فلانی به من لینک داد و منم باید لینک بدم و فلانی ایمیل زد و من باید جواب بدم و..شاید به خاطر همینه که گاهی وقتها باعث دلخوری بعضی افراد میشم!(این جواب کامنت شما هم بود!..خودش میدونه کیه!) (بعدا نوشت: منظور من به هیچ وجه سلمان و شیما نبود و نیست!..اگه کامنت شما نبود اینجا هم خبری از آپ نبود!) راستی یه موضوع جالب!کسی فیلم Body of Lies رو دیده؟! با بازی گلشیفته فراهانی و لئوناردو دیکاپریو! اینجارو ببینید ..جالبه!
چقدر این روزهای تابستون دل نشین و به یاد موندنی شده..! صبح و ظهر و شب برق به میزان لازم!..آب به مقدار کافی!خط تلفن و سایر موارد در صورت نیاز!.. جدی خیلی بد عادت شدیم!من استرس میگیرم وقتی به این فکر میکنم که اگه یه روز برقا نره چی کار باید بکنیم؟!اصلا عامل بی خوابی من همینه!!شب و روز دارم روی همین موضوع فکر میکنم!باور کنید یه روز که برقا نمیره..من خودم میرم و فیوز رو قطع میکنم که از این لذت بی نصیب نشیم!روز که نه البته..همون ساعت هایی که برق وجود خارجی داره اینکارو میکنم!به هر حال ترک عادت موجب مرض است دیگه!حیفه..آدم به یه چیزی که انس میگیره باید نگهش داره..نه؟! همین طور که تو گرما قدم میزنم با خودم فکر میکنم فلکه ی آب رو ببندم یا نه!بعد یه ندای درونی میگه نه نبند! ممکنه به این هم عادت کنیم..دیگه ترک این واقعا سخته!سخت تر از اون اینه که مدام باید برم و فلکه رو ببندم..این شیر فلکه ی ما یکم سخت بسته میشه..به خاطر همین! با این حال دلم برای لوله های آب هم میسوزه! گناه دارن طفلکی ها...چقدر باید این یکی دو قطره ی آب رو هر روز تحمل کنن! بذار کلا خالی شن یه نفسی بکشن! دیشب مدام داشتم به این فکر میکردم که زنگ بزنم 110 بیان منو ببرن!!!چون تفکرات مربوط به لوله و ..باعث شد نتونم بخوابم، همینطور که پاشدم، رفتم آب بخورم!شما فکر کنید من چراغ رو روشن کردم!!!خدای من!(همینجا اعتراف میکنم که دیگه اینکارو نمیکنم!) کمی هم آب به همراه یخ میل نمودم!! به این میگن جنایت! من نه تنها چراغ رو روشن کردم بلکه یخ رو هم به آب اضافه کردم!یعنی دوبل آب!! تو همین افکار بودم که حساب کردم دیدم اگه قرار باشه بیان منو بگیرن و ببرن باید چراغ راهرو رو هم روشن کنم تا بتونم از پله ها برم پایین!بعد با صدای آژیر، بقیه هم میان ببینن چه خبره! پس چراغ های زیادی روشن میشه...از اونجایی که منو میبرن، خانواده ناراحت میشن..ممکنه دو سه قطره اشکی هم ریخته شه..که مطمئنا بعد از گریه صورت باید شسته شه..این یعنی آب اضافی! حالا شاید یکی حالش بد شد!باید آب قند بخوره یا نه؟!..بعدش باید اون لیوان شسته شه یا نه؟!تصور کنید کولر هم باید روشن باشه تا حال اون طرف جا بیاد!..این دقیقا خود فاجعه است! دیگه واقعا توان این جنایت رو هم نداشتم! از طرفی با خودم فکر کردم تا یکی دو هفته ی دیگه طرح تابستونی شروع میشه و هرگونه مانتوی رنگ روشن در معرض گیر ِ چراغ گردون ها قرار میگیره!خدا رو چه دیدی ..شاید من هم از این سعادت بی بهره نموندم..!در اینحالت با یک تیر دو نشون میزنم!برق زیادی هم مصرف نمیشه! دقیقا همین الانم که این کامپیوتر روشنه دارم زیر عذاب وجدان له میشم!..ولی مشکلی نیست چون هر لحظه ممکنه برق بره و این کامپیوتر رو هم با خودش به دار فانی ببره و یا به عبارتی منفجر کنه!این واقعا خوبه...!در نبود هرگونه وسیله ی برقی از جمله کامپیوتر، کمتر به موضوع فکر میکنم..و کمتر احساس نگرانی بهم دست میده! تو همین چند ثانیه واقعا کلافه شدم!به نظرت مشکلی پیش اومده که برقا نرفته؟!..یعنی چی؟..همیشه همین موقع میرفت!...چند دقیقه منتظر میمونم!اگه رفت که هیچ!اگه نرفت خودم یه فکری به حالش میکنم!..عادته دیگه!..ترک کردنش یکم سخته!!!!!
بگذارید قبل از هر حرفی از همه ی دوستانی که حالم رو پرسیدند و نگرانم بودند تشکر کنم...مطمئن باشید تا زمانی که دوستای خوبی مثل شما دارم من خوب خواهم بود..اینو بهتون قول میدم! الان بیشتر از دو هفته است چراغ سی پی یو مغزم دائم روشنه و شدیدا درگیر یه پردازش خیلی سنگین و مهم وقت گیر شده که تا تموم نشه هیچ برنامه ی دیگه ای قابلیت بارگذاری و اجرا پیدا نمیکنه..قبل از اون هم تحویل پروژه ی استاد بابک و استاد صالحی رو داشتم.. که مطمئنا در جریان هستید،همین هم بیشتر وقت من رو گرفت..و خوشبختانه با موفقیت تموم شد و اگر بخوام از اونها تعریف کنم باید به اندازه ی تمام روزهایی که نبودم اینجا بنویسم! قبلا برام پیش اومده بود که فیوز مغزم میپرید و در ظلمات کامل به سر میبردم..نشون به اون نشون که چراغ عقلی هم نداشتم!..ولی طی همین چند هفته چنان مغزم درگیر شده و مشغول پردازش هست که نمیتونم جلوش رو بگیرم تا برای مدتی سکوت کنه!..وبلاگ نویسی هم که دیگه خودش به تنهایی یه نرم افزاره به عظمت تری دی مکس که در حالت عادی هم اگر سی پی یوی مغزم خالی و بی کار باشه با هزار مکافات میرم سمتش که یه وقت وسطاش هنگ نکنم...!حالا شما بگید چرا آپ نمیکنی!شما که نمیدونید چی شده!و از اونجایی که نمیدونم قراره اخر این ماجرایی که باهاش درگیرم به کجا ختم شه نمیخوام بیشتر از این موضوع رو بسط بدم و بگم که ممکنه تا دو هفته ی دیگه روند زندگی من عوض شه!(نگفتم که؟!گفتم؟!!!)خودم هم نمیدونم چه روندی خواهد داشت..ولی مطمئنا" خیلی متفاوت تر از اینها خواهد بود!فقط اینو بگم که مساله خدای نکرده ربطی به تشکیل زوج..تشکیل خانواده..تعدد زوج..افکار زوجی..تفکرات مزدوج شدن..و هرگونه بحث سکسی! نداره!!!(تو این مدتی که نبودم یکی کامنت داده بود که نکنه ازدواج کردی؟!!!!!من از همینجا از اون دوست عزیز هم که تا این حد به فکر من بودند تشکر میکنم!) کمی زمان لازم دارم...میگم جریان چی بود.. در هر حال نگران نباشید..به زودی همه چیز مرتب میشه! مهم نوشت:طی توضیحات دوستان، چراغ هارد من روشن بوده گویا!با توجه به نکات، رم رو ارتقا میدم! |
|