|
|: |
|
| امروز داشتم وبلاگ انی دالتون رو میخوندم که اینو دیدم! خوشم اومد خواستم امتحان کنم ببینم نتیجه اش چیه!
اینم نتیجه اش!! :دی
روحت شاد مَرد! به نظرت چرا من شبا حالت نرمال خودم رو از دست میدم؟! تا عصر خیلی خوب و سرحال و مثبتم! عصر یکم حال و هوام عوض میشه و با اینکه خودم میدونم اوضام داره فرق میکنه ولی به روی خودم نمیارم و ندید میگیرم! شب دیگه رسما کرکره رو میکشم پایین! میشم یک موجود دیگه! یک انسان دیگه! یک تفکر دیگه! و این موجودیت تا صبح ادامه داره! کافیه تکیه بدم به صندلیم..یک نور ضعیف با یه موزیک ملایم..با یک پنجره ی نیمه باز و نسیم خنک.. سرم رو بین دستهام میگیرم.. فشارش میدم ولی بیشتر از این دیگه نمیتونم.. چشمامو میبندم..نفس عمیق میکشم و در درون خودم غرق میشم.. سه روزه که بی وقفه بارون میباره.. *** *ماییم که از باده ی بی جام خوشیم ** هر صبح منوریم و هر شام خوشیم! گویند سر انجام ندارید شما ** ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم! ما اینروز ها دچار افت مالی شدیدی شده ایم و نمیتوانیم از عهده ی مخارج درمانمان برآیم! ما هربار با دیدن پوستر های زیبا و دخترکُش ِ گل محمدی* که اخیرا" در مقابل دیدگانمان قرار گرفته ، کنترل خود را از دست میدهیم! از خود بیخود شده مدهوش به بیمارستان منتقل میشویم!!!! مدیونید اگر فکر کنید کسانی که به استقبال این غنچه ی نوشکفته رفته اند همگی بسیج و دانش آموزان مدارس میباشند که همچون گونی های سیب زمینی در محل حادثه پخش شده اند!! ما شخصا اگر به خاطر ترس از هیجان زیادی و شور ناگهانی و ضعف دیدار ِ دکتر نبود هم اکنون زیر باران برای ایشان سوت و کف میزدیم! شاید هم بوسه ای از راه دور حواله ی ایشان میکردیم!!! *عطر گل محمدی به شهر ما خوش آمدی!!!!!! دل تنگیم بسی..دل تنگ! دیسک کمر مامان بزرگم رو عمل کردن و پلاتین گذاشتن..امروز عصر بعد از دانشگاه یه سری بهش زدم..حالش خوب نبود.. خیلی دلم گرفت..میدونی اصلا دوست ندارم اتفاقی براش بیفته.. وقتی داشتم وارد بیمارستان میشدم با صحنه ی جالبی روبه رو شدم اونم این بود که دیدم کل ِ پول من به اندازه ی موز و آبمیوه ی سن ایچی بود که میخواستم واسه مامان بزرگم بخرم! اولش فکر کردم بهتره یه چیز جزئی بگیرم و یکم پول برای خودم نگه دارم تا بتونم حداقل با تاکسی برگردم خونه! ولی بعد نظرم عوض شد و همشو دادم رفت! البته همه که چه عرض کنم "همه" ای در کار نبود! فقط برای اون لحظه ی من خیلی بود! هیچی..پیاده برگشتم خونه..! تو راه هم داشتم فکر میکردم! به خودم..به بشریت.. به مامان بزرگم..به نگاه مهربونش..به دردی که میکشید و به روی خودش نمیاورد.. به اینکه چقدر خوبه آدم حس کنه کسی کنارش هست که میتونه بهش آرامش بده و نهایتا" به فواید و مزایای اس ام اس!
چند تا از این جمعه ها گذشته؟! چند تای دیگه قراره بگذره؟ همچنان استرس یکشنبه تمام وجودم رو گرفته! تقصیر من نیست که نمیتونم یه طرح اساسی بدم! تقصیر طرح هاییه که همه با هم هجوم میارن و منو از اینجا رانده و مانده میکنن! شایدم مقصر هجوم فکر های قاطی پاتیه که نمیذاره حتی چند دقیقه هم که شده ببینم دارم چیکار میکنم! جالب اینجاست که عامل خاصی هم برای این فکر های درهم وجود نداره!همینطوری یکی پس از دیگری دارن رد میشن! درست شبیه اینه که نشستی و داری به یه فیلم مستند نگاه میکنی! یهو وسط یکیشون گیر میفته و دیگه تموم! به خودت که میای میبینی تا شب با خودت کلنجار رفتی! جدیدا به طرز نامعلومی دارم وزن کم میکنم! دلیل خاصی هم نداره فقط همینجوری داره کم میشه! چیز مشکوکی هم ندیدم که بخوام بگم طوریم شده و از این حرفا! اشتهام نسبت به قبل تغییر نکرده ولی وزن ثابتم کم شده! یه نکته ای رو هم کشف کردم امروز اونم اینه که بعضی وقتا خوب نیست آدم جواب سوال ِ مشکوکی که مدت هاست براش لاینحل مونده رو کشف کنه! باید بگذره! خصوصا وقتی که احتمال میده این جواب ِ سوال، همون چیزی نیست که دلش میخواد بهش برسه! یا یکم متغایره! یا فکر میکنه که ممکنه با فهمیدنش ذهنش بیشتر از اونچه که هست درگیر شه! اگه زمان زیادی ازش گذشته که خب چه بهتر! فراموشش کن! اگر نه احساس میکنی که باید و باید پیداش کنی نگهش دار برای وقتی که دغدغه ی ذهنی نداری! *رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ** ترک من خراب شبگرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها ** خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن.. خسته شدم.. از خودم..از تو..تویی که باید از خودم دورت کنم!.. برای با تو بودن از تو گذشتم!.. شده حکایت من!.. حکایت مسخره ی من!..میدونم درکش نمیکنی..مهم هم نیست..مثل خیلی چیزایی که وقتی میخوام فراموششون کنم به خودم میگم مهم نیست.. آدم توی زندگیش تجربه های زیادی رو به دست میاره..ولی وقتی ارزششون رو میدونه که میخواد ازشون استفاد کنه..آدم خیلی چیزا رو میشنوه ولی وقتی براش معنی و مفهوم پیدا میکنه که عینا تو زندگی خودش اتفاق میفته! وقتی میشینم با خودم خلوت میکنم میبینم گاها" چیزایی رو به دست آوردم که به ازای از دست دادنهایی بوده که برام گرون تموم شده! میبینم برای داشتن چیزایی تلاش کردم که وجودشون برام مهم نبوده! نمیگم ضرر کردم! نه! ولی وقتی مرور میکنم میبینم شاید اگه اون موقع برای داشتنش اصرار نمیکردم وضعم بهتر بود..میبینم اگه وقت و احساسمو برای چیزایی که الان فهمیدم مثل یه حاشیه ی توخالی تو زندگیم بودن صرف نمیکردم؛ روحیه ام خیلی خوبتر از اینها بود! گاهی آدم دلش میخواد به خودش ثابت کنه که میتونه! دلش میخواد به خودش نشون بده که عرضه شو داره و اینکارو میکنه! ولی وقتی به عقب برمیگرده میبینه جز اشتباه چیز دیگه ای نبوده! اشتباهی که گاهی اوقات خیلی زمان میبره تا به حال اولیه اش برگرده! اشتباهی که تاوان زیادی داره.. تاوان بعضی چیزها از به دست آوردنشون هم سخت تره...
پ.ن: جدیدا عاشق این آهنگ شدم!(پیشنهاد میکنم بزنین تو آی پاد یا mp3 و از همون طریق گوش بدین) بعدا نوشت: میتونید آلبومش رو هم از اینجا دانلود کنین..
دلم برای اون مدتی که تو پاریس بودم تنگ شده.. برای شبهای طولانی و پرستاره اش یه ذره شده..برای قدم زدنهای دونفریمون..برای بوی گلهای شانزلیزه اش..برای سکوهای کنار رودخونه اش که روش مینشستیم..برای نمایندگی پژو ش که هربار از پشت شیشه اش رد میشدم دلم میریخت..برای همه چیزش..حتی سیاه پوستایی که جاکلیدی برج ایفل رو میفروختن.. حسی شبیه دیوانگی بهم دست داده.. امروز معماری اسلامی داشتیم! از دو تا هفت یکریز فقط حرف زد! با اینکه خیلی از معماری اسلامی خوشم نمیاد ولی به نظرم کلاس خوبی بود! از دو تا چهار و نیم که کامل نشسته بودیم و بادقت گوش میدادیم..بعدش دیگه کم کم هوا هم تاریک شد و از اونجایی که پروژکتور روشن بود چراغارو خاموش کرده بودیم..دیگه حدودای 6 برگشتم دیدم بچه ها سرشونو گذاشتن رو میز و هر از گاهی صدای خُرخُر به گوش میرسه! استاد هم همینجوری داشت در مورد ِ غازان خان و فواید ِ مغول ها صحبت میکرد! آخرای کلاس یکی از بچه ها برگشته میگه استاد میشه برم از حراست چند تا کیسه خواب بگیرم بیارم؟! استاد میگه نه! بذارید در مورد غازانیه هم حرف بزنیم بعد برید! وسط یه آنتراکت ِ یک ربعی داد که با چونه و التماس تبدیل به نیم ساعت شد.. نشسته بودیم دور هم؛ دیدیم دو سه تا دختر دارن میان سمت ما! نسبتا" مشخص بود که ترم پایین بودن.. تو دست هر کدوم هم یه مداد و یه کاغذ بود! رسیدن به ما و یکیشون با خنده گفت ببخشید میشه واسه ما یه صندلی بکشید؟ استادمون طرح ِ صندلی میخواد! نادیا گفت ببرین بدین اونا براتون بکشن! خوب بلدن و همینجوری به بغل دستش که چندین فقره مذکر به چشم میخورد اشاره میکرد! دختره گفت بردیم دادیم بهشون گفتن بیاریم شما بکشین! برگشتیم یه نگاهی کردیم دیدیم دارن میخندن! گفتم نه شما ببر بگو همونی که وسط واستاده برات بکشه! اسکیسش خوبه! دختره هم کاغذو برداشت و برد..یکی دو دقیقه بعد اورد گفت نمیکشن آخه! میشه حالا شما بکشین؟! گفتم استادتون کیه؟! گفت "بابک" !!! گفتم کی؟!!!!!!! گفت بابک دیگه!! خوبه؟! میگن استاده خوبیه!! گفتم اره بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پس چی؟!!! یعنی استاد ِ خوب یدونه داریم اونم بابکه!!!!! تو ببر بده اونا برات بکشن! آفرین! دختره باز رفت و ما زدیم زیر خنده! گفتم مرد حسابی ما اون موقع واسه بابک سی جور صندلی میکشیدیم میگفت اینا بی خودن!با نقشه ی قبلی طرح شدن! نه کپی شدن! دیگه آخرش من دیده بودم بابک از هیچی خوشش نمیاد نشسته بودم صندلی الکتریکی ِ شکنجه کشیده بودم!!! الان واسه تو چی بکشیم خوشش بیاد؟! دیگه تو اون نیم ساعت دختره رفت اومد رفت اومد آخر سر هم پسرا براش کشیدن و بهش گفتن مسئولیتش با خودشه!! دختر بیچاره هم قبول کرده بود! دیگه نمیدونم آخرش چی شد..قبول کرد طرحشو یا نه..فقط بچه های کلاسشون رو میدیدیم که با قیافه های آویزون از کلاس میرن بیرون!! شب موقع برگشتن بارون بارید..یک بارون حسابی.. بیشتر راه رو پیاده رفتم و خیس شدم..همه چی خیلی خوب بود..نم نم بارون..تاریکی..پیاده روی خیس..همه چیی...فقط یه جیب کم بود..! جز نور مانیتور هیچ نور دیگه ای تو اتاق نیست.. به صندلیم تکیه دادم و تاب میخورم.. تنها یک آهنگ داره پخش میشه.. گوشیم رو میزه..و من بهش خیره شدم.. امروزو یادم میمونه! هیچوقت به اندازه ی امروز غمگین و ناراحت نبودم..هیچوقت.. یادم میمونه... |
|